ازدواج آسان مهر افزون تعمیرات موبایل مهدی فروشگاه موبایل و تبلت ماهان صنعت سپنتا آنلاین پارس یدک
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 33
Like Tree9Likes

موضوع:
خاطرات آمپول زدن

  1. #1
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636

    خاطرات آمپول زدن

    سلام من یادمه 8_9 ساله بودم سرماخوردگی شدیدی داشتم رفته بودم درمانگاه که وقتی منوبردن اتاق تزریقات دستگیرم شد چه بلایی قراره سرم بیادیادمه مامانم همراهم بود چون میدونست از امپول به اندازه یه دراکولا میترسم سعی کردخیلی اروم منو براامپول اماده کنه روی تخت خوابیدم اما وقتی خانم تزریقاتیه اومدو امپولو اماده کردو چشمم به هیبتش افتادنتونستم تحمل کنم از روتخت پریدم پایین و پابه فرارگذاشتم و توی سالن شروع کردم به جیغ کشیدن و دویدن از توسالن دراومدم و دویدم توحیاط. نیم ساعتی مامانم و نگهبان درمونگاه دنبالم بودن و منم جیغ میکشیدم و فرار میکردم تااینکه از درمونگاه زدم بیرون و اومدم خونه . اینقدر خاطره شیرین اون روزبرام جالب بودکه الان که 16 سال از اون روز میگذره هنوز قشنگ یادمه مامانم هنوزم وقتی یاداون روز میکنیم میگه ابرومونو بردی اون روز . الانم که 25 سالمه ازامپول میترسم خواهرم پزشکه اینو میدونه و تا میشه برام امپول تجویز نمیکنه یعنی یه وضعی داریم ما .
    nima s و taheri پسندیده اند.
    7 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),mahboobeh (2014-07-15),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19),پسرشجاع (2015-02-22),زیتون (2013-06-18),سعید (2013-06-18)

  2. #2
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    فاطمه هستم 22 ساله . زمستون بود منم مریض شدم از سه ماه زمستون دوماهشو مریضم . نامزدم و برادرم رفته بودن سفر کاری بابا مجبورم کرد بریم دکتر رفتیم دکتر و دو تاآمپول نوشت باباگفت همینجا بزن گفتم بمیرم اینجانمیزنم تزریقاتیه خانمی بود که یک بار پیشش آمپول زدم مطب و رو سرم گذاشتم خیلی بد زد از اون روز نذاشتم خانمی بهم آمپول بزنه وقتی داداشم باشه زمان دانشجویی یاد گرفته بود داداشم میزد . با بابا برگشتیم خونه نامزدم زنگ زد گفت آمپولاتو تو مطب میزدی پدر گفت حالت بده گفتم حرفشو نزن بیرون آمپول نمیزنم . داداشم زنگ زد به بابا گفت پسر همسایمون سینا داروخونه کار میکنه به سینازنگ میزنم شمابرین دنبالش آمپول فاطمه رو بزنه . بابا رفت دنبالش خجالت میکشیدم و ترسیده بودم اونم فهمید ترسیدم گفت آروم میزنم آمپولا رو دید به بابا گفت سرنگ اضافه دارید این یکی رو بادوتا آب مقطر قاطی کنم تو دوتا سرنگ بکشم دردش قابل تحمل تره گفتم آقاسینا نمیخواد دوتاش کنی یکی میزنم گفت دردت میگیره بابارفت سرنگ گرفت و زود برگشت رفتم تو اتاق آماده شدم و سینا و بابا و مامان اومدن به خودم گفتم فاطمه آبروریزی نکنی هرچقدر درد داشت تحمل کن . گفت آماده ای پنبه کشید گفت نفس عمیق تاکشیدم سوزنو زد یه آی کوچولو گفتم و دردش و تحمل کردم زبونمو گاز میگرفتم جیغ نزنم . کشید بیرون گفت این یکی دردش بیشتر از قبلیه سفت نکنی پنبه رو کشید سوزنو فرو کرد سفت کردم گفت شل کن بابا و مامان گفتن شل کن نمیتونستم چند ضربه زد شل نشد ترسیده بودم گفتم درش بیار نمیتونم شل کنم درش اورد گریه ام گرفته بود بابا آرومم کرد سینا گفت اگه شل کنی چیزی حس نمیکنی آروم باش دوباره پنبه کشید سوزنو فرو کرد وسط تزریق دوباره سفت کردم گفت شل کن شل نمیشد سینا به بابا گفت ببخشید بعدش سرم داد زد و گفت شل نکنی همینجوری میزنم درد میکشی چندضربه زد و دومی رو تزریق کرد و کشید بیرون و برای سومی گفتم نمیزنم باباگفت دست خودت نیست نزنی خوب نمیشی بابا کمرمو گرفت سینا گفت سفت کنی جوری میزنم دردت بگیره دوست داشتم خفه اش کنم تاحالا کسی سرمن داد نزده بود سینا پنبه رو کشید و سومی رو تزریق کرد سفت کردم چیزی نگفت چند ضربه زد و بااینکه شل نشد بقیشو خالی کرد خیلی درد داشتم. به مامانم گفت درد داره کیسه آب گرم بزارید جای آمپولا و گفت فاطمه خانم ببخشید داد زدم خواستم شل کنی کمتر دردت بیاد. عصبانی بودم چیزی نگفتم بابا جای من جواب داد و تشکر کرد و سینا رو رسوند . روز بعد تو کوچه دیدمش گفت بهتر شدی ؟ گفتم به لطف شما گفت برای دادی که زدم شرمنده ام به خاطر خودتون بود گفتم ناراحت شدم ولی بخشیدمتون نباید سفت میکردم لطف کردین زحمت دادیم . ببخشید طولانی شد .
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  3. #3
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    یه روز که توی تزریقات بیمارستان بودم یه آقایی حدود 40 ساله. دو تا آمپول داشت. هر دو تا هم آمپول های معمولی بود که میشه گفت اصلا درد ندارن ... گفتم برو تو اتاق تا آمپول ها رو آماده کنم. وقتی رفتم تو اتاق بهم گفت تا حالا یه بار هم در کل عمرم آمپول نزدم، اینام به خاطر عقرب زدگیه ... این دیگه از اون دروغای شاخ دار بود! پنبه رو کشیدم، دیدم خودشو سفت کرده، گفتم شل کن. تا سوزن رو زدم دوباره سفت کرد. آمپول رو به سختی تزریق کردم اونم داد می کشید منم نمی تونستم آرومش کنم! سوزنو که در آوردم، برگشت و گفت دومی رو نمی زنم. گفتم نمیشه حالت بد میشه. خوابوندمش. سوزنو وارد کردم. یه کم که تزریق کردم دادش هوا رفت. واسه تزریق دوم اصلا شل نکرد.یهو بلند شد. به زور خوابوندمش. گفتم نمیشه سوزن تو پات میشکنه ! سریع تزریق رو تموم کردم و سوزنو در آوردم. فوری بلند شد. بهش گفتم تقصیر خودته که شل نکردی... اونم تشکر کرد و لنگون لنگون رفت ...
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  4. #4
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    سلام . من ستاره هستم . 26 سالمه، دانشجو هستم و با دوستم مریم که اونم وکیل و دانشجوئه با هم زندگی میکنیم. آپارتمانی که ما اجاره کردیم توی مجتمعی هست که مادربزرگ و عموی من هم اونجا زندگی میکنن. مریم، دختر فوق العاده مغرور و موقریه و از لحاظ فیزیک جسمی هم زیبا و خیلی ظریفه. دو هفته پیش مریم سرمای شدیدی خورد و عفونت به گوش و ریه هاش سرایت کرده بود ولی بخاطر حجم کارها و درساش وقت نمیکرد بره دکتر، با اینکه عموی من هم پزشک عمومیه و چون داره برا تخصص میخونه اکثر اوقات خونه اس، اما مریم قبول نمیکرد که بهش بگم برا ویزیتش بیادتا یه روز عصر که دیگه حالش واقعا بد شده بود با دفتری که کار میکنه تماس گرفت و گفت که نمیتونه بره، قرار شد که همکارش، سعید، برا گرفتن مدارکی که پیش مریم بود بیاد آپارتمان ما . مریم هم رفت که کمی استراحت کنه رفتم در اتاقش و گفتم پاشو بریم دکتر یا الان زنگ میزنم عموم بیادهیچی نگفت منم رفتم و با عموم تماس گرفتم و اونم زود خودشو رسوند وقتی زنگ زد مریم سراسیمه از اتاق اومد بیرون و گفت سعید نباید اینقد زود می رسید گفتم عمومه...عصبانی شد و گفت لازم نکرده منم قیافه گرفتم که داری می میری دیوونه، ... و در رو باز کردم مریم با عصبانیت رفت لباساشو عوض کنه تا عموم نشست اونم اومد... سلام احوالپرسی و حرفای عادی که رد و بدل شد عموم رو به من گفت چرا زود تر باهام تماس نگرفتی؟ تا اومدم دهنمو باز کنم مریم گفت که نیازی نیست و الان حالش خوبه عموم نگاش کرد و گفت ولی ظاهرتون اینو نشون نمیده کیفشو برداشت و رفت سمت اتاق مریم و گفت تشریف بیارید مریم چشم غره شدیدی به من رفت و با اکراه بلند شد پشت سر عموم رفت منم رفتم سه تا چایی ریختمو با یه ظرف میوه رفتم سمت اتاق مریم ظاهرا معاینه تموم شده بود عموم که متوجه حضورمن نشده بود گفت با این وضعیت بازم میخواستی با من تماس نگیری؟ کوچولوی لجباز من، با خودتم لجبازی میکنی؟ تا وارد اتاق شدم لحنشو عوض کردکه چند وقت پیش پنیسیلین زدین؟ مریم گفت: خیلی وقتی نیست یکی دو ماه پیش ولی فکر نمیکنم نیازی باشه... عموم گفت: مگه من تو کار شما دخالتی میکنم؟ نیازو هم من تشخیص میدم، یه سفتریاکسون الان میزنم دوتا هم فرداو پس فردا، در ضمن یه دگزامتازون و ویتامین سی و ب12و ب کمپلکس هم احتیاج دارین که الان میزنم مریم گفت: ولی... عموم نذاشت حرفشو بزنه از توی کیفش آمپولا رو در آورد و شروع کرد به آماده کردنشون نیم نگاهی به مریم انداخت وبا تحکم گفت اماده شید مریم با اکراه دراز کشید و هم زمان چشم غره دیگه ای به من رفت و با چشم خط و نشون کشید که یعنی خدمتمو میرسه...منم اومدم بیرون و پشت در ایستادم عموم با لحن آرومی گفت لیدو کایین ندارم عزیزم، شل کن خودتو تا دردت کمتر شه منتظر بودم صدای آه و ناله اش بلند شه اما هیچ صدایی نیومد فقط صدای افتادن سرنگ توی سطل چند لحظه بعد صدای عموم اومد که گفت یه نفس عمیق بکش الان تموم میشه و بعد بازم صدای افتادن سرنگ توی سطل اما دوتا سرنگ بعدی بدون کوچکترین کلامی توی سطل افتادن دلم از یه طرف برا مریم سوخته بود که اینجوری مظلوم چهارتا آمپول خورده بود و صداش در نیومده بود از یه طرف هم فکم افتاده بود که چه موذیایی هستن این دوتا، معلوم نیست از کی اینقد با هم صمیمی شدن؟! تازه از عموم موذی تر، اون مریم بدجنس که من تا حالا فکر میکردم با سعیده!!!...
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  5. #5
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    ماریا هستم .تزریقاتی کارمیکنم . ایام عید رفتیم خونه دایی برای عید دیدنی پسر دایی حالش بد بود دایی گفت به زور بردمش دکتر آمپول داد حامد راضی نمیشه بزنه دایی گفت ماریاجان امشب خدارسوندت آمپولای حامد وبزن گفتم چشم دایی جان ... حامد گفت نمیخواد امروز وقت نکردم فردا میرم میزنم دایی گفت بهونه نیار ماریا دستش سبکه آمپولاتو میزنه پرسیدم دکترگفته چندتا بزنه دایی گفت دیروز گفت الان 3 تا بزنه فردا 2 تا که حامد نه دیروز زد نه امروز همشو بزن حامد گفت بابا میخوای چندتای دیگه تجویز کن دایی گفت دخترم الان بزن شاید کسی برای عیددیدنی بیاد بعدا وقت نشه بزنی پاشدم آمپولا رو برداشتم به حامد گفتم همینجا بزنم پاشد رفتیم اتاقش برادرم اومد باخنده از حامد پرسیدم 5 تا رو آماده کنم گفت ماریا یکیشو میزنم بقیه رو نمیزنم گفتم بخواب گفت ماریا فقط یکی میزنی گفتم حرفشو نزن حامد زشته از تو بعیده 3 تاشو میزنم آماده شو گفت درد دارن گفتم باعرض شرمندگی روغنین یه خورده درد دارن تو شل بگیر منم یواش میزنم خوابید گفتم داد نزنی صدات میره بیرون گفت ازکجا پیدات شد یه روز دیگه میومدی پنبه رو کشیدم بالشت تو دهنش بود برادرم میخندید شروع کردم به تزریق آی آی میکرد صداش به خاطر بالشت بیرون نمیرفت اولی رو تزریق کردم کشیدم بیرون دومی رو پنبه زدم فرو کردم صداش بلندشد بالشت و دراورد گفت بکش بیرون ماریا میگم درش بیار پاشو تکون میداد برادرم پاشو گرفت تزریق میکردم حامد میگفت بکش بیرون تزریق تموم شد درش اوردم برگشت گفتم بزار ماساژ بدم گفت نمیخواد گفتم برگرد یکی دیگه مونده راضی نمیشد بزنه داداشم گفت زشته آبروی مردا رو بردی جلوی دختر این بچه بازیا چیه برگرد آخری رو بزن قبول نکرد داداشم گفت برم بابا و دایی رو صداکنم بهش گفت بمیری مهران بیا صداشون نکن برگشت گفت سریع بزن پنبه رو کشیدم دوباره بالشت و گاز گرفت سومی رو تزریق کردم درد داشت درش اوردم خواست برگرده نذاشتم مهران جای آمپولا رو ماساژداد من رفتم پیش بقیه دایی گفت دستت درد نکنه بعد از ربع ساعت اومدن بیرون می لنگید تشکر کرد گفتم دوتای دیگه رو بزنی پشت گوش نندازی گفت فردا میزنم فرداش زنگ زدم گفت رفتم درمانگاه زدم پسره تازه کار بود من تسترش بودم پدرمو دراورد . ببخشید طولانی شد .
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  6. #6
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    سلام . حسین هستم . این خاطره مربوط میشه به یکی ازدوستان به اسم آرش . با دوستان رفته بودیم شمال ویلا رو به دریا بود همش تو آب بودیم آب سرد بود بارونم میزد زیربارون بازی میکردیم رفته بودیم خوش بگذرونیم روز دوم سه نفرمون مریض بودیم سرمای بدی خورده بودیم درجمع ده نفره مون سه تاپزشک داشتیم یکی ازدوستان داروها رو گرفت خودم آمپول و به قرص ترجیح میدم آمپول و نوش جان کردم دوست دیگمون هم همینطور نفر سوم که آرش باشه ترسو تشریف داره فرار کرد بچه ها دنبالش با اون حالش رفت تو آب بچه ها گرفتنش و اومدن تو ویلا نمیتونستیم جلوی خندمون و بگیریم برادرآرش پزشک هست و خودش معاینه مون کرده بود خیلی عصبانی بود به آرش گفت لباس عوض کن و آماده باش الان میام رفت تو اتاق به من sms داد به آرتان بگو آمپول و تو میزنی خیلی عصبانیه به آرتان گفتم گفت حسین خودم بزنم بهتره فکرمیکنه عصبانیم حرف نمیزنه بخوای بزنی اذیت میشی راضیش کردم دوتا آمپول و پنبه والکل برداشتم به دوتاازبچه ها گفتم اومدن باهم رفتیم تو اتاق گفتم کلی خواهش کردم قبول کرد حالابخواب گفت حسین جون هرکی دوست داری تعدادشو کم کن گفتم دوتا دونست چیشو کم کنم گفت شما که سه تا زدین فکرکردم برای منم سه تانوشته خندیدم گفت بزار ببینم مطمئن شد دوتاست گفتم بخواب دیگه گفت جون من آروم بزنی گفتم آرش میخوابی یا بگم آرتان بیاد آماده شد بچه ها کمر و پاشو گرفتن پنبه کشیدم گفت حسین نزن سوزنو فرو کردم کولی بازیا شروع شد داد میزد گفتم راحت باش ولی سفت کنی بد میزنم دومی رو همون سمت پنبه زدم گفت اونور بزن چیزی نگفتم فرو کردم و سریع تزریقش کردم کشیدم بیرون عصبانی بود گفت ولم کنید گفتم هنوز دوتا دیگه داری گفت حالم خوب نیست عصبانیم شوخی نکن اصلا حوصله شوخی ندارم آرتان با دوتا آمپول اومد داخل آرش گفت حسین تو رو خدا به تو اعتماد کردم گفتم شرمنده حالت بده تجویزه آرتانه زورشو زد برگرده ولی زورش به بچه ها نرسید گفتم این دوتا درد ندارن پنبه رو زدم شروع کرد به خواهش کردن آرتان گفت ساکت باش آبرومون و بردی آمپول و تزریق کردم داد نزد گفتم دیدی درد نداشت هواتو دارم بعدی هم همینه بعدی پنی سیلین بود آرتان گفته بود تست نمیخواد چند وقت پیش زده پنبه رو زدم سوزنو فرو کردم یه آی کوچیک گفت شروع کردم به تزریق فهمید مثل قبلی نیست دوباره داد زدناش شروع شد گفت حسین خدا بکشتت داغونم کردی درش بیار تو رو خدا درش بیار آرتان بگو درش بیاره پاش سفت شد گفتم بد میزنم شل کن گفت حالتو میگیرم شل نمیکرد آرتان گفت درش بیار دوباره بزن گفت نه تو رو خدا شل میکنم تزریقش کردم و کشیدم بیرون گفت هیچ کس تو اتاق نمونه برین بیرون آرتان گفت یکی دیگه داری گفت آرتان یکی دیگه بزنی تاعمر دارم باهات حرف نمیزنم و نمی بخشمت آرتان گفت اووووووووه شوخی کردم داداش . بچه ها ولش کردن گفت همه بیرون آرتان پیشش موند واسش کمپرس کرد آرش خوابید چند بار رفتم اتاق خواب بود رفتم برای ناهار بیدارش کردم گفت حسین هرلحظه منتظر باش حالتو بگیرم .
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  7. #7
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    حسین هستم . پزشک هستم . این خاطره مربوط میشه به خواهرم هانیه 18 سالشه . چند روز پیش مریض شده بود ازمن مخفی میکرد از اتاقش بیرون نمیومد میدونستم مریض شده رفتم اتاقش گفتم آبجی کوچیکه من چطوره ؟ گفت خوبه خوبه داداشی . گفتم چراازاتاقش بیرون نمیاد گفت حسین تو رو خدا جون من حالم خوبه داداش . گفتم من که نگفتم خوب نیستی مگه حالت خوب نیست ؟ گریه کرد خواهر بنده لوس تشریف داره بغلش کردم بوسش کردم اروم شد گفت حسین قرص بده به مامان نگو مریضم گفتم باید معاینه ات کنم بعدا دارو میدم گفت داداشی خوبم قرص بدی خوب میشم گفتم اگه خوبی ترس نداره معاینه میکنم مطمئن بشم خوبی . معاینه اش کردم یه قرص دادم بخوره گفتم بخواب رفتم آمپول گرفتم و برگشتم رفتم اتاقش گفت داداش قرصی که دادی حالم و بهتر کرد مرسی آمپول ندادی . گفتم یه چیزی میدم حالت کاملا خوب بشه خوشکل داداش با نگرانی نگام کرد گفتم نگران نباش دوتا آمپول ناقابله اصلا درد ندارن هیچی حس نمیکنی قهر کرد و شروع کرد گریه کردن نازشو کشیدم آشتی کرد ولی راضی نمیشد بخوابه گفتم به مامان میگم مریضی و ضعیف شدی باید آمپول ویتامینه هم بزنی گفت خواهش میکنم چطور دلت میاد؟ گفتم برای سلامتی خودته خوشکلم . ناز کرد گفتم تصمیم باخودته یا دوتارو میزنی یا به مامان میگم بیشتر میزنی گفت دوتارومیزنم ولی باهات قهرمیکنم خوابید آمپولاشو آماده کردم گفتم شل کنی دردت نمیاد باگریه گفت نمیتونم شل کنم گفتم اذیت میشی هانیه جان گفت تو دوست داری منو اذیت کنی وگرنه آمپول نمیزدی دیدم فایده نداره پنبه رو زدم بلافاصله سوزنو فرو کردم خیلی آروم تزریق میکردم ولی جیغ میزد چیزی نگفتم اولی رو کشیدم بیرون . گفتم این آخریشه شل کن پنبه رو زدم و سوزن و فرو کردم تکون خورد سرش داد زدم گفت داداش تو رو خدا درد داره با حرف سرگرمش کردم تکون نمیخورد فقط جیغ میزد دومی پنادور بود دردش اومد. براش کمپرس کردم و چاپلوسی کردم تا آشتی کرد . شب یه آمپول ویتامین واسش زدم بابا خونه بود نازشو کشید ولی تا دو روز بامن حرف نمیزد کادو خریدم آشتی کرد .
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  8. #8
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    مهتاب 23 ساله . زمستون بود با بچه های خالم رفتیم کنار رودخونه آب بازی کردیم خیلی خوش گذشت برگشتیم خونه لباس عوض کردیم حالم خوب بود شب تو اتاقم بودم یک دفعه حالم بد شد تب داشتم به کسی نگفتم پسرخالم (قراره باهم ازدواج کنیم )اومد تواتاق قیافمو دید فهمیدمریضم دست گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری چراحرف نمیزنی آماده شو بریم دکتر گفتم افشین نمیام دکتر 3 ساله آمپول نزدم دکتر بهم آمپول میده گفت بچه بازیا چیه پاشو اماده شو گفتم نمیام گفت امپول داد نزن گفتم گول نمیخورم الان اینو میگی گفت قول میدم بریم رفتیم بیمارستان خلوت بود رفتیم تو دکتر معاینه ام کرد گفت تبت بالاست گلوت چرک کرده 6 تا امپول مینویسم 3 تاشوالان میزنی اگه فرداخوب نبودی 3 تای دیگه رو میزنی . افشین به دکترگفت میشه به جاش قرص بخوره امپول نزنه دکترگفت اصلانمیشه گفتم امپول نمیزنم دکتره جوون بود مشخص بود جوهرمدرکش خشک نشده به افشین گفت داروهاشو بگیر امپولاشو میزنم به افشین گفتم قول دادی گفت حالت بده عزیزم بیرون منتظر شدم افشین باداروها برگشت رفتیم داخل قلبم تندتند میزد و گریه میکردم افشین میخندید و میگفت مهتاب زشته ابرومون رفت 23 سالته دکتره گفت آماده باش باسه تاامپول اومد افشین پیشم ایستاد دیدافشین میخنده خودشم خندید گفت یه نفس عمییق بکش سوزنو که فروکردم عادی نفس بکش پنبه رو زد گفت نفس عمیق هنوزنکشیده امپولو زد و سریع تزریقش کرد منم جیغ میزدم و گریه میکردم امپول اولی رو کشیدبیرون دکتره سرم داد زد گفت برای این یکی تکون بخوری درش میارم دوباره میزنم افشین کمرمو گرفت بلندبلند گریه میکردم افشین میگفت تموم شد تحمل کن پام سفت شد چندتاضربه زد سریع تزریق کرد و کشیدبیرون سمت دیگه رو پنبه زد و امپول و فرو کرد پام و سفت کردم چندضربه زد شل نشد گفت شل کن افشین سرم داد و گفت شل کن مهتاب بچه شدی شل نشد کشیدبیرون گفت نمیشه تزریق کرد بایدشل کنه افشین تهدیدم کرد خیلی خجالت کشیدم گفت سفت نمیکنی وگرنه میدونم چکارکنم دکتردوباره پنبه زد و بقیه امپول و تزریق کرد سفت نکردم ولی جیغ بنفش کشیدم . خیلی درد داشتم افشین کمکم کرد پاشدم ازدکترمعذرت خواست و تشکرکرد بادکترحرف نزدم باافشین قهر کردم حرف نزدم رسیدیم خونه مامانم کمپرس کرد بابایی بالاسرم بود روزبعد بهتر بودم ولی کامل خوب نشده بودم بابا وافشین گفتن باید بقیه امپولا روبزنی مامان زن همسایه روخبرکرد بیادامپولاروبزنه و مجبورم کردن همه رو بزنم سرسه تای اخر جیغ نزدم فقط اروم گریه میکردم نمیخواستم همه جاپخش بشه میترسم .
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  9. #9
    anoosh آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    2636
    مهدی هستم 20 سالمه . تک فرزند هستم . چند وقت پیش پدر و مادرم رفته بودن مسافرت توخونه تنهابودم سرما خورده بودم ولی بیخیالش شدم دکتر نرفتم شب پسر دایی زنگ زد برم خونه دایی گفتم سرماخوردم خونه شما نمیام دایی پزشکه کافیه بگی مریضم آمپول ردیف میکنه . پسردایی اومد پیشم موند روزبعد حالم بدتر بود سرفه میکردم صدام گرفته بود پسردایی اصرارمیکرد بریم دکتر قبول نمیکردم تاشب بازی بارسلون بود دایی زنگ زد بگه برای بازی بریم خونه دایی پسرش گفت حال مهدی خوب نیست راضی نمیشه بیاد دوست داشتم خفش کنم دایی اومد معاینه ام کرد گفت برای چی زودتر نگفتی داروها رو پسرش گرفت 4 تا آمپول و یه سرم بود باقرص دایی دوتا آمپول و حاضر کرد گفت بخواب گفتم دایی کوتاه بیا دوتا زیاده تخفیف بده گفت مهدی حرف نزن بخواب برگشتم بالشت و بغل کردم و گرفتمش جلوی دهنم دایی پنبه رو زد پام و تکون دادم گفت هنوز نزدم تکون نخور سوزنو فرو کرد داد میزدم ولی صدامو خفه کرده بودم پامو تکون دادم پسردایی پامو گرفت آمپول اول و دراورد پنبه روهمون سمت کشید گفتم دایی توروخدا اونور بزن گفت دوتا دیگه داری بعدا اونور میزنم . سوزنو فرو کرد پسر داییم میخواست یاد بگیره ازدایی میپرسید دایی درحین تزریق توضیح میداد دردش زیاد بود پام سفت شد دایی گفت شل کن گفتم نمیتونم دایی درش بیار بسه دیگه دارم میمیرم آیییییییییییییییییییییییی یییییییییی انگار صدامو نمیشنید گفت ساکت میشی یا درش بیارم دوباره بزنم شل کن مهدی شل کن تزریق تموم شد درش اورد . ماساژداد گفت برگرد سرم زد گفت اون دوتا رو بعد از فوتبال میزنم . گفتم دایی من دیگه نمیزنم حالم خوب شد گفت به پهلو بخواب همین الان دوتا رو میزنم به پسرش گفت محکم بگیرش تکون نخوره گفتم دایی غلط کردم هروقت گفتی میزنم گفت مهدی تکون نخور سرم تو دستته . آمادشون کرد هردوتا رو زد داشتم می مردم برگشتم دایی گفت به خاطر خودت زدم زودخوب میشی باهم فوتبال و میبینیم .
    3 کاربر پست anoosh عزیز را پسندیده اند . amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  10. #10
    بهاره آواتار ها
    نیستـم
    وضعیت:

    میزان امتیاز
    16
    كلاس تزريقات داشتيم دوستم مهسا گفت من خيل از آمپول ميترسم و هيچ وقت نميذارم دكتر به من آمپول بده اما من از خودم شجاعت نشون دادم و گفتم منم ميترسم اما نه به اندازه تو. مهسا گفت پس موقع تمرين بذار اول من بزنم گفتم باشه
    موقع تمرين بچه ها دو تا دو تا به هم آمپول ميزدن و استاد هم نظارت ميكرد دستم يخ كرده بود از ترس و ميلرزيدم. دستمو گذاشتم روي دست مهسا و فشار دادم از ترس دستشو سفت گرفتم با تعجب نگاهي بم كرد و گفت داري از ترس ميلرزي!! ديگه نوبت ما شده بود مونده بودم چكار كنم كه ديدم مهسا داره زيپ شلوارشو باز ميكنه گفتم چكار ميكني گفت من ميخوابم تو بزن . گفتم مگه نگفتي من ميترسم اول تو بخواب ! گفت ديگه چكار كنم رنگت عين گچ شده ! تازه فهميدم چقدر تابلو شدم . بالاخره خوابيدو من اولين تزريق عمرم رو با نظارت استاد كردم
    3 کاربر پست بهاره عزیز را پسندیده اند . Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19),آقا مسعود (2014-06-20)

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. شباهت های ازدواج و آمپول زدن !
    توسط دوست عزیزمون anoosh در انجمن مسائل مربوط به خانواده
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2015-06-24, 20:54
  2. پول بابا پنجعلی را بدهید!
    توسط دوست عزیزمون پسرشجاع در انجمن فرهنگی
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2014-04-07, 20:39
  3. پایان رقابت ۲۰۰ پومسه کار نجف آباد در انقلاب
    توسط دوست عزیزمون Mr mehdi در انجمن اخبار ورزشی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2014-02-25, 10:23
  4. طنز؛ تفاوت پولدار و بی پول...!
    توسط دوست عزیزمون سحر در انجمن عکس طنز و کاریکاتور
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 2012-11-16, 00:19

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

خاطرات آمپول زدن

خاطرات امپول زدن

آمپول زدن

خاطرات آمپول

خاطرات امپولداستان امپول زدن خاطرات امپول زدن جدیدخاطرات آمپولیخاطرات امپولیامپول زدن خاطراتداستان آمپول زدنعکس آمپول زدنخاطرات ترس از امپول زدنآمپول زدن به بچهآمپول زدن به مامانمامپول زدن به باسنامپول زدنخاطرات آمپول زدن به بچه هاخاطره آمپول زدنخاطرات آمپول زدن نامزدمآمپول زدن به باسنآمپول زدن به زورخاطرات آمپول خوردنخاطرات ترس از امپولآمپول زدن به کونخاطرات امپولی جدیدامپول زدن در خانهخاطره امپول زدندرد آمپول سفتریاکسونخاطرات تزریقاتآمپول زدن به دوست دخترخاطره امپولترس از آمپول زدنخاطرات امپول زدن به باسنخاطرات تزریق آمپولداستان های امپول زدنخاطرات آمپول زدن به نامزدمخاطره آمپول زدن به مامانمعکس امپول زدن به باسنخاطرات ترس از آمپولخاطرات آمپول زدن در خانهعکس امپول زدنآمپول زدن به باسنمآمپول زدن به دخترداستان امپولعکس امپول زدن به پشتداستان های آمپول زدنداستان ترس از آمپول زدنخاطرات امپول زدن به همسرعکس آمپول زدن به باسنآمپول زدن به زنانآمپول زدن دردناکخاطرات آمپول زدن به دوست دخترخاطرات امپول زدن به زنمدرد آمپول زدنداستان های آمپولی داستان آمپولآمپول زدن به زنخاطرات آمپولی جدیدخاطرات درد آمپولداستان های امپولیداستان های ترس از امپول زدنعکس آمپول زدن به بچهترس از امپول زدنخاطرات امپول زدن دوست دخترمداستان های آمپول زدن جدیدامپول زدن به کون ترس از آمپولخاطرات آمپوليخاطرات جدید امپول زدنخاطرات ترس ازآمپولخاطرات امپول خوردنخاطرات جالب از امپول زدنخاطرات ترس از آمپول زدنبازی آنلاین آمپول زدن به بیمارخاطره هایی از آمپول زدنخاطرات از امپول زدنداستان تزریق آمپول پنیسیلین به باسنداستان آمپول زدن به خواهرمخاطرات امپول زدن دردناکتزریق آمپول به زنجدیدترین خاطرات امپول زدنعکس هایی از آمپول زدنخاطره امپول سفتریاکسونخاطرات آمپول زدن به باسنخاطره امبول زدنخاطرات جدید آمپول زدنآمپول زدن در باسنخاطرات درد امپولداستان ترس از آمپولبازی امپول زدنبازی انلاین امپول زدن به زنامپول زدن به زنانخاطره از آمپول زدنخاطراتی از آمپول زدنترس از تزریق پنی سیلینخاطرات امپول زدن به دوست دخترمhttp:www.nejebadiha.irshowthread.phpt=3913خاطرات آمپول زنیآموزش آمپول زدن به مریمخاطرات امبول زدنفیلم آمپول زدنداستان امپولیخاطرات امپول زنخاطره آمپول زدن جدیدخاطره ترس از آمپول زدنداستانهایی از ترس از آمپولخاطرات به زور آمپول زدنداستان تزریق امپولعکس آمپول زدن به زنانعکس هایی از آمپول زدن به باسنفیلم تزریق آمپول پنی سیلینخاطرات تزریق امپولتزریق آمپول دردناکآمپول زدن به دوست دخترمداستان امپول زدن جدیدعکس های آمپول زدنفیلم آمپول زدن به باسنداستان های تزریق امپولداستان های جدید آمپول زدنخاطره از امپولخاطرات جدید امپولخاطرات امپوليتصاویری از آمپول زدنبازی آنلاین آمپول زدنداستان های آمپولامپول زدن به زن داییخاطرات جدیدامپول زدنخاطرات آمپول سفتریاکسونخاطرات امپول زدن حسینداستان هاى امپول زدنفیلم آمپول زدن به زنانخاطرات تزریقپایین کشیدن دو طرف شورت وشلوارم در تزریقعکس های امپول زدنداستان آمپول زدن به مامانامپول زدن به بچهامپول داستانداستان آمپول زدن به زنمخاطره از امپول زدنخاطراتی از آمپولآمپول زدن جدیدداستانهای آمپول زدنخاطره آمپولخاطره های آمپول زدنسوزن زدنقصه های امپول زدنداستان آمپول زدن دوست پسرم به منبازی انلاین امپول زدن به بچهعکس های امپول زدن بچه هاآمپول زدن به خواهرمخاطره های امپولیداستان وخاطرات پسرا در مورد آمپولداستان های ترس از آمپولداستانهای امپول زدنخاطرات آمپول به باسنرمان امپول زدنداستان آمپولی جدیدبخواب آمپول بزنمآمپول زدن به زنمخاطرات آمپول زدن همسران پزشکانخاطره ی آمپول داستان آمپول زدن پسر به دخترعکس امپول زدن به کودکانخاطرات امپول پني سيلينخاطرات زشت از امپول زدن وشیاف گذاشتنخاطرات آمپول زدن مریمخاطرات امپول زنیدرد امپول زدنعکس از آمپول زدنآمپول زدن به کون دخترآمپول زدنه متحرک ب کونآمپول زدن به بچه هاخاطرات جدید امپولیداستانهای جدید آمپول زدنخاطرات آمپول زدن پسراخاطرات جدید آمپولیداستان امپول زدن به زنجدیدترین خاطرات آمپول زدنخاطرات شیرین آمپول زدنداستان هاي آمپول زدنامپول زدن به مامانامپول زدن به باسن دخترداستان امپول زدن زن داییخاطرات امپول زدن به مامانترس از امپولخاطرات آمپول زدن به زورخاطره از زدن امپول به باسن خاطرات آمپول زدن حسینداستانهایی جالب و جدید از تزریق آمپول به باسنزدن آمپول به زورتزریق پنادور به زنخاطره امپول زدن ارشداستان هایی از امپول زدنخاطرات از امپولجدیدترین خاطرات آمپولیخاطرات جدید ازامپول زدنفرار از آمپولخاطرات امپول زدن ارشفیلم های امپول زدنتصاویر آمپول زدن به باسنترس از آمپول جدید جدید ترین خاطرات امپول زدنخاطرات آمپول زدن منجدید ترین خاطرات آمپولیآمپول زدن درخانهداستانهای جدیدوجالب از تزریق آمپول به باسنخاطرات امپول زدنآمپول روغنیخاطرات تزریق امپول پنادورخاطرات تزریق آمپول پنی سیلینخاطرات زیبای آمپول زدنامپول زدن به زنمترس از آمپول پنی سیلینخاطرات امپول جدید امپول روغنی کلیپ زدن امپول پنی سیلینخاطرات پنی سیلین زدنامپول زدن دوستم مریم وکیل از آمپول خیلی میترسم تروخدا نزنتصاویر زدن امپول به باسناز زرن امپول خجالت می کشمماجراهای شورتت رو بکش پایین تا شیاف بذارمخاطره فاطمه 22ساله وسیناداستانهای جالب آمپولیخاطرات جدید از امپول زدنامپول زدن جدیدداستان جدید امپول زدنامپول زدن بچه هاداستان های ترس از امپولبازی های امپول زدنخاطره های آمپولیخاطره از امپول زدن به باسنامپول زدن مامان به منفیلم امپول زدن به باسنداستان آمپول زدن به کون مامانآمپول زدن به پسرعکسهای آمپول زدنخاطرات آمپول زدن دختراخاطرات آمپول زدن به مامانداستان امپول زدن به زورفیلم های امپول زدن به بچهخاطره از آمپولخاطرات خجالت کشيدن ازآمپول زدنآمپول زدن در کونعکس از امپول زدن به باسنامپول زدن به مادرمداستان هایی جدید از تزریق آمپول به باسنامپول زدن به پشتامپول خاطرهبازی امپول زدن انلاینعکس هایی از امپول زدنخاطرات ترس از اتاق تزریقاتعکس آمپول زدن به دوست دخترمامپول در کونعكسهاى كون وامپول زدن به كونخاطرات آمپول زدن به دوستعکس امپول زدن بچه هاخاطره ترس از آمپولخاطرات ترس امپولعکس های امپول زدن به باسنامپول زدن به کودکعکس امپولداستان امپول زدن به خواهرمخاطرات جدید آمپولداستان امپول زدن به باسنخاطرات آمپول زدن به همسرمخاطرات امپول بازیداستان تزریق آمپول روی باسن زنخاطرات آمپول زدن به خواهرمخاطرات جالب آمپولخاطرات جدید از آمپول زدنآمپول زدن درکونخاطرات امپول زدن 94خاطره امپول زدن مریمخاطرات امپول زدن به خواهرمداستان وای دردم گرفت سیناامپول زدن عمو به دوستم مریمخاطره تزریق آمپول به کون نداخاطره تزریق به کون ندارمان آمپول زدنآمپول و خاطراتامپول زدن شوهرم به منجدیدترین خاطرات تزریق آمپولخاطرات آمپول پنی سیلینجدید ترین خاطرات آمپول زدنفیلم امپول زدن شوهرم به منامپول روغنی درد دارهآمپول درش بیارخاطرات ترس از امپول خوردنآمپول خاطراتشخاطره تزریق پنادرآمپول نمیزنممن آمپول نمیزنمتزریق امپول توسط آقایان پزشک به همسران ترسو یشانامپول زدن دردناککلیپ آمپول زدن به کونامپول زدن به پسر بچهخاطرات من وآمپولترس از امپول. نجف ابادداداش تورو خدا نزن غلط کردمخاطره هایتزریق آمپولداستان امپول هاي بزرگ و دردناکخاطرات امپول خوردن جدیدآمپول های دردناک وبا در زیاد وبزرگ خاطره ﺧﺎﻃﺮاﺕ اﻣﭙﻮﻝ ﺯﺩﻥخاطرات جالب آمپول زدنخاطرات زدن آمپول جدید ترین خاطرات امپولیخاطرات آمبول زدنداستان آمپول زدن مامان خاطراتی از امپول زدنبالا پایین کردن کون رو تخت تزریقاتخاطره امپولیخاطره آمپولیخاطرات امپول درد دارهجدیدترین خاطره امپولیخاطرات‏ ‏امپولامپول زدن داستانآمپول زدن کونداستان امپول زدن جديدجدید ترین داستان امپولخاطرات سرماخوردگی و امپولآمپول و کونخاطرات تزریقات امپولآمپول زدن به باسن دخترداستان جدیدامپول زدنداستان آمپول زدن به زن داییخاطرات امپولزدنپنادورامپول زدن ارشترس از معاینه و آمپولزدن آمپولخاطرات زدن امپولخاطره امپول زنخاطرات جدیدآمپول زدنبازی امپول زدن به بچه هاعکس امپول زدن به کونفیلم های اموزشی امپول زدنداستان امپول زدن به زن داییخاطرات جدید تزریق آمپولبازی های آنلاین آمپول زدنخاطرات سفتریاکسونخاطرات آمپول زدن بچه هابازی آنلاین آمپول زدن به باسنداستانهای امپولداستان های تصویری آمپول زدنامپول زدن به بچه هافیلم آمپول زدن به دوست دخترداستان های به زور پاشو بستمخاطرات امپول زدن به بچه ها خاطرات آمپولجدیدترین خاطرات امپولیبازی امپول زنیخاطرات آمپول زن هاعكس امپول زدن در باسنامپول زدن باسنعکس آمپول زدن بچه هاآموزش آمپول زدنخاطرات دردامپولداستان جدید آمپول زدنقصه های آمپول زدنخاطرات تزریق آمپول پنیسیلین وسفتریاکسون به باسنداستان امپول بازیامپول سفتریاکسون ب باسنداستان های جدیدی از امپولخاطره امپول زدن به کونداستان های امپول زدن جدیدخاطره های امپول زدن فیلم آمپول زدن به باسن زنانآمپول زدن به نامزدمایستاده امپول زدنماجراهاي ترس از آمپولآمپول زدن به باسن زنخاطرات درد آمپول زدنفیلم آمپول زدن پسر بچه ترسوعكس تزريق امپول به باسنداستان ترس از امپولداستان امپول زدن به مامانداستان آمپول زدن زنانآموزش آمپول زدن به بچهخاطرات آمپول زدن از باسنخاطرات جديد امپول زدنخاطرات امپول زدن به کونخاطرات امپول زدن دخترافیلم امپول زدنخاطره آمپول زدن به باسن امپول‌ زدن باسنخاطرات جدید از امپولعکس آمپول زدن به کونعکس هایی از امپول زدن به باسنخاطره جدید امپول زدنامپول زدن به خواهرمتصاویری از آمپول زدن ایستادهخاطرات جدید آمپول زدن به باسنخاطرات اتاق تزریقاتخاطرات آمپول زدن دختروپسرجدیدترین خاطرات آمپول زدن به کونداستان تزریق آمپول سفتریاکسون به باسنعکس های آمپول زدن به کونفیلم آمپول زدن به کونخاطرات تزريق امپولعکس آمپول زدن ۱۸تصاویر امپول زدنباسن و آمپولانپول زدن به باسن درخانهفیلم امپول زدن به باسن دخترهاخاطرات ترس از آمبولامپول زدن مامانمترسو ها (داستان ترس از آمپول)خاطره تزریق پنی سیلینخاطرات آمپول زدن عمو حسین به دوستم مریمماجرای آمپول خورون از آرتان در بیمارستانخاطرات امپول پنادرداستانه جدیده ترس ازامپولامپول زدن به باسن زنخاطرات امپولىخاطره تریق امپولپنی سیلین به باسن دختر زدمداستان آمپول زدن به مریم site:www.nejebadiha.irخاطره 6 آمپولبازی امپول زدن به مریضامپول زدن به كونداستان های جالب امپول زدنزندایی آمپولخاطره تزریق امپولخاطرات امپول زدن شوهرم به منآمپول زدن توسط داداش مهرانخاطرات جالب از من از امپول میترسمنگذاشتن امپول زدن به باسنامپول زدن عمو به مریمرمان ترس دختر از امپولداستان آمپول خوردن خاطرات گول خوردن واسه امپولداستان امپول زدن به مامان site:www.nejebadiha.irآمپول زدن خاطراتﺍﻣﭙﻮﻝ ﺯﺩﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕآمپول زن داییعکس امبول زدن به باسن خاطرات آمپول زنهاباسنتو شل کنفیلم امپول زدن دردناکفىلم فشفشه گذاشتن در باسن مرد هنگام آمپول زدنآمپول شل کن الان تموم میشهخاطرات جدید آمپول زنیآمپول زدن پسر داییداستان های زیبا درباره آمپول زدنداستان های آمپول خوردندیدن کون در تزریقات زنانخاطرات جدید ترس از آمپولآمپول خوردن از شوهرامپول زدن دایی به باباخاطرات درد تزریق امپولداستان امپول زدن باسن مامانخاطره ی جالب ازآمپول زدنرو به باستن بخوابداستان آمپول زدن به زور داستان امپول داستان درباره ی امپول زدن دخترانآمپول درد داره‏(داستان ترس از آمپول‏)‏خاطراتی از امپول خوردنhttp:www.nejebadiha.irthread3913.htmlخاطرات شیرین ترس از امپولعکس امپول زدن به با سنداستانی ازامپول زدنخاطره درباره امپولداستانی از آمپول زدنماجرای آمپول زدتخاطر ه امپول زدن مرد به زنخاطرات جالب دانشجو آمپول زنیخاطره شیاف گذاشتن پسران جدیدبابا تو رو خدا امبول نزن به منخاطره امپول زدن جدیدخاطره های ترس از امپولخاطرات شیاف کردنخاطره‏ ‏هایی‏ ‏از‏ ‏امپول‏ ‏زدنرمان آمپول پنی سلینتزیق امپول ب نامزدمجديد ترين خاطرات از آمبول زدن و ترسيدن از آنداستان آمپول گوگلعکس های جدید امپول زدنعکس آمپول زدن به بچه هاداستان امپول زدن مریمکلیپ امپول زدن به دختر ترسوجدیدترین خاطرات آمپولخاطرات پزشکی وامپول زدنخوابیدن.برای.امپول.زدنخاطرات امپول زدن به زنداییعكس امپول زدنتصاویری از امپول زدنآمپول زدن به کودکانآمپول به کونداستان آمپول خواهرمداستانهای جدیدآمپول زدنعکسی از امپول زدن به بچه هابازی های امپول زدن به بچه هاداستان امپول زندایی درخانهخاطرات آمپول زدن به دختربچهعکس آمپول زدن به کون بچه هاداستانهای امپولی

کاربران خواننده این موضوع : 27

فعالیت :  (Set Date)

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
PostMan By Cultural Forum | Study at Malaysian University