امام حسین(ع): موتٌ فی عزِّ خیرٌ من حیاةٍ فی ذلٍّ: مرگ با عزت و آزادگی بهتر است از زیستن با ذلت
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 22

موضوع: خاطرات آمپول زدن

      
  1. #1
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array

    خاطرات آمپول زدن

    سلام من یادمه 8_9 ساله بودم سرماخوردگی شدیدی داشتم رفته بودم درمانگاه که وقتی منوبردن اتاق تزریقات دستگیرم شد چه بلایی قراره سرم بیادیادمه مامانم همراهم بود چون میدونست از امپول به اندازه یه دراکولا میترسم سعی کردخیلی اروم منو براامپول اماده کنه روی تخت خوابیدم اما وقتی خانم تزریقاتیه اومدو امپولو اماده کردو چشمم به هیبتش افتادنتونستم تحمل کنم از روتخت پریدم پایین و پابه فرارگذاشتم و توی سالن شروع کردم به جیغ کشیدن و دویدن از توسالن دراومدم و دویدم توحیاط. نیم ساعتی مامانم و نگهبان درمونگاه دنبالم بودن و منم جیغ میکشیدم و فرار میکردم تااینکه از درمونگاه زدم بیرون و اومدم خونه . اینقدر خاطره شیرین اون روزبرام جالب بودکه الان که 16 سال از اون روز میگذره هنوز قشنگ یادمه مامانم هنوزم وقتی یاداون روز میکنیم میگه ابرومونو بردی اون روز . الانم که 25 سالمه ازامپول میترسم خواهرم پزشکه اینو میدونه و تا میشه برام امپول تجویز نمیکنه یعنی یه وضعی داریم ما .

  2. 6 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),mahboobeh (2014-07-15),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19),زیتون (2013-06-18),سعید (2013-06-18)

  3. #2
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    فاطمه هستم 22 ساله . زمستون بود منم مریض شدم از سه ماه زمستون دوماهشو مریضم . نامزدم و برادرم رفته بودن سفر کاری بابا مجبورم کرد بریم دکتر رفتیم دکتر و دو تاآمپول نوشت باباگفت همینجا بزن گفتم بمیرم اینجانمیزنم تزریقاتیه خانمی بود که یک بار پیشش آمپول زدم مطب و رو سرم گذاشتم خیلی بد زد از اون روز نذاشتم خانمی بهم آمپول بزنه وقتی داداشم باشه زمان دانشجویی یاد گرفته بود داداشم میزد . با بابا برگشتیم خونه نامزدم زنگ زد گفت آمپولاتو تو مطب میزدی پدر گفت حالت بده گفتم حرفشو نزن بیرون آمپول نمیزنم . داداشم زنگ زد به بابا گفت پسر همسایمون سینا داروخونه کار میکنه به سینازنگ میزنم شمابرین دنبالش آمپول فاطمه رو بزنه . بابا رفت دنبالش خجالت میکشیدم و ترسیده بودم اونم فهمید ترسیدم گفت آروم میزنم آمپولا رو دید به بابا گفت سرنگ اضافه دارید این یکی رو بادوتا آب مقطر قاطی کنم تو دوتا سرنگ بکشم دردش قابل تحمل تره گفتم آقاسینا نمیخواد دوتاش کنی یکی میزنم گفت دردت میگیره بابارفت سرنگ گرفت و زود برگشت رفتم تو اتاق آماده شدم و سینا و بابا و مامان اومدن به خودم گفتم فاطمه آبروریزی نکنی هرچقدر درد داشت تحمل کن . گفت آماده ای پنبه کشید گفت نفس عمیق تاکشیدم سوزنو زد یه آی کوچولو گفتم و دردش و تحمل کردم زبونمو گاز میگرفتم جیغ نزنم . کشید بیرون گفت این یکی دردش بیشتر از قبلیه سفت نکنی پنبه رو کشید سوزنو فرو کرد سفت کردم گفت شل کن بابا و مامان گفتن شل کن نمیتونستم چند ضربه زد شل نشد ترسیده بودم گفتم درش بیار نمیتونم شل کنم درش اورد گریه ام گرفته بود بابا آرومم کرد سینا گفت اگه شل کنی چیزی حس نمیکنی آروم باش دوباره پنبه کشید سوزنو فرو کرد وسط تزریق دوباره سفت کردم گفت شل کن شل نمیشد سینا به بابا گفت ببخشید بعدش سرم داد زد و گفت شل نکنی همینجوری میزنم درد میکشی چندضربه زد و دومی رو تزریق کرد و کشید بیرون و برای سومی گفتم نمیزنم باباگفت دست خودت نیست نزنی خوب نمیشی بابا کمرمو گرفت سینا گفت سفت کنی جوری میزنم دردت بگیره دوست داشتم خفه اش کنم تاحالا کسی سرمن داد نزده بود سینا پنبه رو کشید و سومی رو تزریق کرد سفت کردم چیزی نگفت چند ضربه زد و بااینکه شل نشد بقیشو خالی کرد خیلی درد داشتم. به مامانم گفت درد داره کیسه آب گرم بزارید جای آمپولا و گفت فاطمه خانم ببخشید داد زدم خواستم شل کنی کمتر دردت بیاد. عصبانی بودم چیزی نگفتم بابا جای من جواب داد و تشکر کرد و سینا رو رسوند . روز بعد تو کوچه دیدمش گفت بهتر شدی ؟ گفتم به لطف شما گفت برای دادی که زدم شرمنده ام به خاطر خودتون بود گفتم ناراحت شدم ولی بخشیدمتون نباید سفت میکردم لطف کردین زحمت دادیم . ببخشید طولانی شد .

  4. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  5. #3
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    یه روز که توی تزریقات بیمارستان بودم یه آقایی حدود 40 ساله. دو تا آمپول داشت. هر دو تا هم آمپول های معمولی بود که میشه گفت اصلا درد ندارن ... گفتم برو تو اتاق تا آمپول ها رو آماده کنم. وقتی رفتم تو اتاق بهم گفت تا حالا یه بار هم در کل عمرم آمپول نزدم، اینام به خاطر عقرب زدگیه ... این دیگه از اون دروغای شاخ دار بود! پنبه رو کشیدم، دیدم خودشو سفت کرده، گفتم شل کن. تا سوزن رو زدم دوباره سفت کرد. آمپول رو به سختی تزریق کردم اونم داد می کشید منم نمی تونستم آرومش کنم! سوزنو که در آوردم، برگشت و گفت دومی رو نمی زنم. گفتم نمیشه حالت بد میشه. خوابوندمش. سوزنو وارد کردم. یه کم که تزریق کردم دادش هوا رفت. واسه تزریق دوم اصلا شل نکرد.یهو بلند شد. به زور خوابوندمش. گفتم نمیشه سوزن تو پات میشکنه ! سریع تزریق رو تموم کردم و سوزنو در آوردم. فوری بلند شد. بهش گفتم تقصیر خودته که شل نکردی... اونم تشکر کرد و لنگون لنگون رفت ...

  6. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  7. #4
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    سلام . من ستاره هستم . 26 سالمه، دانشجو هستم و با دوستم مریم که اونم وکیل و دانشجوئه با هم زندگی میکنیم. آپارتمانی که ما اجاره کردیم توی مجتمعی هست که مادربزرگ و عموی من هم اونجا زندگی میکنن. مریم، دختر فوق العاده مغرور و موقریه و از لحاظ فیزیک جسمی هم زیبا و خیلی ظریفه. دو هفته پیش مریم سرمای شدیدی خورد و عفونت به گوش و ریه هاش سرایت کرده بود ولی بخاطر حجم کارها و درساش وقت نمیکرد بره دکتر، با اینکه عموی من هم پزشک عمومیه و چون داره برا تخصص میخونه اکثر اوقات خونه اس، اما مریم قبول نمیکرد که بهش بگم برا ویزیتش بیادتا یه روز عصر که دیگه حالش واقعا بد شده بود با دفتری که کار میکنه تماس گرفت و گفت که نمیتونه بره، قرار شد که همکارش، سعید، برا گرفتن مدارکی که پیش مریم بود بیاد آپارتمان ما . مریم هم رفت که کمی استراحت کنه رفتم در اتاقش و گفتم پاشو بریم دکتر یا الان زنگ میزنم عموم بیادهیچی نگفت منم رفتم و با عموم تماس گرفتم و اونم زود خودشو رسوند وقتی زنگ زد مریم سراسیمه از اتاق اومد بیرون و گفت سعید نباید اینقد زود می رسید گفتم عمومه...عصبانی شد و گفت لازم نکرده منم قیافه گرفتم که داری می میری دیوونه، ... و در رو باز کردم مریم با عصبانیت رفت لباساشو عوض کنه تا عموم نشست اونم اومد... سلام احوالپرسی و حرفای عادی که رد و بدل شد عموم رو به من گفت چرا زود تر باهام تماس نگرفتی؟ تا اومدم دهنمو باز کنم مریم گفت که نیازی نیست و الان حالش خوبه عموم نگاش کرد و گفت ولی ظاهرتون اینو نشون نمیده کیفشو برداشت و رفت سمت اتاق مریم و گفت تشریف بیارید مریم چشم غره شدیدی به من رفت و با اکراه بلند شد پشت سر عموم رفت منم رفتم سه تا چایی ریختمو با یه ظرف میوه رفتم سمت اتاق مریم ظاهرا معاینه تموم شده بود عموم که متوجه حضورمن نشده بود گفت با این وضعیت بازم میخواستی با من تماس نگیری؟ کوچولوی لجباز من، با خودتم لجبازی میکنی؟ تا وارد اتاق شدم لحنشو عوض کردکه چند وقت پیش پنیسیلین زدین؟ مریم گفت: خیلی وقتی نیست یکی دو ماه پیش ولی فکر نمیکنم نیازی باشه... عموم گفت: مگه من تو کار شما دخالتی میکنم؟ نیازو هم من تشخیص میدم، یه سفتریاکسون الان میزنم دوتا هم فرداو پس فردا، در ضمن یه دگزامتازون و ویتامین سی و ب12و ب کمپلکس هم احتیاج دارین که الان میزنم مریم گفت: ولی... عموم نذاشت حرفشو بزنه از توی کیفش آمپولا رو در آورد و شروع کرد به آماده کردنشون نیم نگاهی به مریم انداخت وبا تحکم گفت اماده شید مریم با اکراه دراز کشید و هم زمان چشم غره دیگه ای به من رفت و با چشم خط و نشون کشید که یعنی خدمتمو میرسه...منم اومدم بیرون و پشت در ایستادم عموم با لحن آرومی گفت لیدو کایین ندارم عزیزم، شل کن خودتو تا دردت کمتر شه منتظر بودم صدای آه و ناله اش بلند شه اما هیچ صدایی نیومد فقط صدای افتادن سرنگ توی سطل چند لحظه بعد صدای عموم اومد که گفت یه نفس عمیق بکش الان تموم میشه و بعد بازم صدای افتادن سرنگ توی سطل اما دوتا سرنگ بعدی بدون کوچکترین کلامی توی سطل افتادن دلم از یه طرف برا مریم سوخته بود که اینجوری مظلوم چهارتا آمپول خورده بود و صداش در نیومده بود از یه طرف هم فکم افتاده بود که چه موذیایی هستن این دوتا، معلوم نیست از کی اینقد با هم صمیمی شدن؟! تازه از عموم موذی تر، اون مریم بدجنس که من تا حالا فکر میکردم با سعیده!!!...

  8. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  9. #5
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    ماریا هستم .تزریقاتی کارمیکنم . ایام عید رفتیم خونه دایی برای عید دیدنی پسر دایی حالش بد بود دایی گفت به زور بردمش دکتر آمپول داد حامد راضی نمیشه بزنه دایی گفت ماریاجان امشب خدارسوندت آمپولای حامد وبزن گفتم چشم دایی جان ... حامد گفت نمیخواد امروز وقت نکردم فردا میرم میزنم دایی گفت بهونه نیار ماریا دستش سبکه آمپولاتو میزنه پرسیدم دکترگفته چندتا بزنه دایی گفت دیروز گفت الان 3 تا بزنه فردا 2 تا که حامد نه دیروز زد نه امروز همشو بزن حامد گفت بابا میخوای چندتای دیگه تجویز کن دایی گفت دخترم الان بزن شاید کسی برای عیددیدنی بیاد بعدا وقت نشه بزنی پاشدم آمپولا رو برداشتم به حامد گفتم همینجا بزنم پاشد رفتیم اتاقش برادرم اومد باخنده از حامد پرسیدم 5 تا رو آماده کنم گفت ماریا یکیشو میزنم بقیه رو نمیزنم گفتم بخواب گفت ماریا فقط یکی میزنی گفتم حرفشو نزن حامد زشته از تو بعیده 3 تاشو میزنم آماده شو گفت درد دارن گفتم باعرض شرمندگی روغنین یه خورده درد دارن تو شل بگیر منم یواش میزنم خوابید گفتم داد نزنی صدات میره بیرون گفت ازکجا پیدات شد یه روز دیگه میومدی پنبه رو کشیدم بالشت تو دهنش بود برادرم میخندید شروع کردم به تزریق آی آی میکرد صداش به خاطر بالشت بیرون نمیرفت اولی رو تزریق کردم کشیدم بیرون دومی رو پنبه زدم فرو کردم صداش بلندشد بالشت و دراورد گفت بکش بیرون ماریا میگم درش بیار پاشو تکون میداد برادرم پاشو گرفت تزریق میکردم حامد میگفت بکش بیرون تزریق تموم شد درش اوردم برگشت گفتم بزار ماساژ بدم گفت نمیخواد گفتم برگرد یکی دیگه مونده راضی نمیشد بزنه داداشم گفت زشته آبروی مردا رو بردی جلوی دختر این بچه بازیا چیه برگرد آخری رو بزن قبول نکرد داداشم گفت برم بابا و دایی رو صداکنم بهش گفت بمیری مهران بیا صداشون نکن برگشت گفت سریع بزن پنبه رو کشیدم دوباره بالشت و گاز گرفت سومی رو تزریق کردم درد داشت درش اوردم خواست برگرده نذاشتم مهران جای آمپولا رو ماساژداد من رفتم پیش بقیه دایی گفت دستت درد نکنه بعد از ربع ساعت اومدن بیرون می لنگید تشکر کرد گفتم دوتای دیگه رو بزنی پشت گوش نندازی گفت فردا میزنم فرداش زنگ زدم گفت رفتم درمانگاه زدم پسره تازه کار بود من تسترش بودم پدرمو دراورد . ببخشید طولانی شد .

  10. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  11. #6
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    سلام . حسین هستم . این خاطره مربوط میشه به یکی ازدوستان به اسم آرش . با دوستان رفته بودیم شمال ویلا رو به دریا بود همش تو آب بودیم آب سرد بود بارونم میزد زیربارون بازی میکردیم رفته بودیم خوش بگذرونیم روز دوم سه نفرمون مریض بودیم سرمای بدی خورده بودیم درجمع ده نفره مون سه تاپزشک داشتیم یکی ازدوستان داروها رو گرفت خودم آمپول و به قرص ترجیح میدم آمپول و نوش جان کردم دوست دیگمون هم همینطور نفر سوم که آرش باشه ترسو تشریف داره فرار کرد بچه ها دنبالش با اون حالش رفت تو آب بچه ها گرفتنش و اومدن تو ویلا نمیتونستیم جلوی خندمون و بگیریم برادرآرش پزشک هست و خودش معاینه مون کرده بود خیلی عصبانی بود به آرش گفت لباس عوض کن و آماده باش الان میام رفت تو اتاق به من sms داد به آرتان بگو آمپول و تو میزنی خیلی عصبانیه به آرتان گفتم گفت حسین خودم بزنم بهتره فکرمیکنه عصبانیم حرف نمیزنه بخوای بزنی اذیت میشی راضیش کردم دوتا آمپول و پنبه والکل برداشتم به دوتاازبچه ها گفتم اومدن باهم رفتیم تو اتاق گفتم کلی خواهش کردم قبول کرد حالابخواب گفت حسین جون هرکی دوست داری تعدادشو کم کن گفتم دوتا دونست چیشو کم کنم گفت شما که سه تا زدین فکرکردم برای منم سه تانوشته خندیدم گفت بزار ببینم مطمئن شد دوتاست گفتم بخواب دیگه گفت جون من آروم بزنی گفتم آرش میخوابی یا بگم آرتان بیاد آماده شد بچه ها کمر و پاشو گرفتن پنبه کشیدم گفت حسین نزن سوزنو فرو کردم کولی بازیا شروع شد داد میزد گفتم راحت باش ولی سفت کنی بد میزنم دومی رو همون سمت پنبه زدم گفت اونور بزن چیزی نگفتم فرو کردم و سریع تزریقش کردم کشیدم بیرون عصبانی بود گفت ولم کنید گفتم هنوز دوتا دیگه داری گفت حالم خوب نیست عصبانیم شوخی نکن اصلا حوصله شوخی ندارم آرتان با دوتا آمپول اومد داخل آرش گفت حسین تو رو خدا به تو اعتماد کردم گفتم شرمنده حالت بده تجویزه آرتانه زورشو زد برگرده ولی زورش به بچه ها نرسید گفتم این دوتا درد ندارن پنبه رو زدم شروع کرد به خواهش کردن آرتان گفت ساکت باش آبرومون و بردی آمپول و تزریق کردم داد نزد گفتم دیدی درد نداشت هواتو دارم بعدی هم همینه بعدی پنی سیلین بود آرتان گفته بود تست نمیخواد چند وقت پیش زده پنبه رو زدم سوزنو فرو کردم یه آی کوچیک گفت شروع کردم به تزریق فهمید مثل قبلی نیست دوباره داد زدناش شروع شد گفت حسین خدا بکشتت داغونم کردی درش بیار تو رو خدا درش بیار آرتان بگو درش بیاره پاش سفت شد گفتم بد میزنم شل کن گفت حالتو میگیرم شل نمیکرد آرتان گفت درش بیار دوباره بزن گفت نه تو رو خدا شل میکنم تزریقش کردم و کشیدم بیرون گفت هیچ کس تو اتاق نمونه برین بیرون آرتان گفت یکی دیگه داری گفت آرتان یکی دیگه بزنی تاعمر دارم باهات حرف نمیزنم و نمی بخشمت آرتان گفت اووووووووه شوخی کردم داداش . بچه ها ولش کردن گفت همه بیرون آرتان پیشش موند واسش کمپرس کرد آرش خوابید چند بار رفتم اتاق خواب بود رفتم برای ناهار بیدارش کردم گفت حسین هرلحظه منتظر باش حالتو بگیرم .

  12. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  13. #7
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    حسین هستم . پزشک هستم . این خاطره مربوط میشه به خواهرم هانیه 18 سالشه . چند روز پیش مریض شده بود ازمن مخفی میکرد از اتاقش بیرون نمیومد میدونستم مریض شده رفتم اتاقش گفتم آبجی کوچیکه من چطوره ؟ گفت خوبه خوبه داداشی . گفتم چراازاتاقش بیرون نمیاد گفت حسین تو رو خدا جون من حالم خوبه داداش . گفتم من که نگفتم خوب نیستی مگه حالت خوب نیست ؟ گریه کرد خواهر بنده لوس تشریف داره بغلش کردم بوسش کردم اروم شد گفت حسین قرص بده به مامان نگو مریضم گفتم باید معاینه ات کنم بعدا دارو میدم گفت داداشی خوبم قرص بدی خوب میشم گفتم اگه خوبی ترس نداره معاینه میکنم مطمئن بشم خوبی . معاینه اش کردم یه قرص دادم بخوره گفتم بخواب رفتم آمپول گرفتم و برگشتم رفتم اتاقش گفت داداش قرصی که دادی حالم و بهتر کرد مرسی آمپول ندادی . گفتم یه چیزی میدم حالت کاملا خوب بشه خوشکل داداش با نگرانی نگام کرد گفتم نگران نباش دوتا آمپول ناقابله اصلا درد ندارن هیچی حس نمیکنی قهر کرد و شروع کرد گریه کردن نازشو کشیدم آشتی کرد ولی راضی نمیشد بخوابه گفتم به مامان میگم مریضی و ضعیف شدی باید آمپول ویتامینه هم بزنی گفت خواهش میکنم چطور دلت میاد؟ گفتم برای سلامتی خودته خوشکلم . ناز کرد گفتم تصمیم باخودته یا دوتارو میزنی یا به مامان میگم بیشتر میزنی گفت دوتارومیزنم ولی باهات قهرمیکنم خوابید آمپولاشو آماده کردم گفتم شل کنی دردت نمیاد باگریه گفت نمیتونم شل کنم گفتم اذیت میشی هانیه جان گفت تو دوست داری منو اذیت کنی وگرنه آمپول نمیزدی دیدم فایده نداره پنبه رو زدم بلافاصله سوزنو فرو کردم خیلی آروم تزریق میکردم ولی جیغ میزد چیزی نگفتم اولی رو کشیدم بیرون . گفتم این آخریشه شل کن پنبه رو زدم و سوزن و فرو کردم تکون خورد سرش داد زدم گفت داداش تو رو خدا درد داره با حرف سرگرمش کردم تکون نمیخورد فقط جیغ میزد دومی پنادور بود دردش اومد. براش کمپرس کردم و چاپلوسی کردم تا آشتی کرد . شب یه آمپول ویتامین واسش زدم بابا خونه بود نازشو کشید ولی تا دو روز بامن حرف نمیزد کادو خریدم آشتی کرد .

  14. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  15. #8
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    مهتاب 23 ساله . زمستون بود با بچه های خالم رفتیم کنار رودخونه آب بازی کردیم خیلی خوش گذشت برگشتیم خونه لباس عوض کردیم حالم خوب بود شب تو اتاقم بودم یک دفعه حالم بد شد تب داشتم به کسی نگفتم پسرخالم (قراره باهم ازدواج کنیم )اومد تواتاق قیافمو دید فهمیدمریضم دست گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری چراحرف نمیزنی آماده شو بریم دکتر گفتم افشین نمیام دکتر 3 ساله آمپول نزدم دکتر بهم آمپول میده گفت بچه بازیا چیه پاشو اماده شو گفتم نمیام گفت امپول داد نزن گفتم گول نمیخورم الان اینو میگی گفت قول میدم بریم رفتیم بیمارستان خلوت بود رفتیم تو دکتر معاینه ام کرد گفت تبت بالاست گلوت چرک کرده 6 تا امپول مینویسم 3 تاشوالان میزنی اگه فرداخوب نبودی 3 تای دیگه رو میزنی . افشین به دکترگفت میشه به جاش قرص بخوره امپول نزنه دکترگفت اصلانمیشه گفتم امپول نمیزنم دکتره جوون بود مشخص بود جوهرمدرکش خشک نشده به افشین گفت داروهاشو بگیر امپولاشو میزنم به افشین گفتم قول دادی گفت حالت بده عزیزم بیرون منتظر شدم افشین باداروها برگشت رفتیم داخل قلبم تندتند میزد و گریه میکردم افشین میخندید و میگفت مهتاب زشته ابرومون رفت 23 سالته دکتره گفت آماده باش باسه تاامپول اومد افشین پیشم ایستاد دیدافشین میخنده خودشم خندید گفت یه نفس عمییق بکش سوزنو که فروکردم عادی نفس بکش پنبه رو زد گفت نفس عمیق هنوزنکشیده امپولو زد و سریع تزریقش کرد منم جیغ میزدم و گریه میکردم امپول اولی رو کشیدبیرون دکتره سرم داد زد گفت برای این یکی تکون بخوری درش میارم دوباره میزنم افشین کمرمو گرفت بلندبلند گریه میکردم افشین میگفت تموم شد تحمل کن پام سفت شد چندتاضربه زد سریع تزریق کرد و کشیدبیرون سمت دیگه رو پنبه زد و امپول و فرو کرد پام و سفت کردم چندضربه زد شل نشد گفت شل کن افشین سرم داد و گفت شل کن مهتاب بچه شدی شل نشد کشیدبیرون گفت نمیشه تزریق کرد بایدشل کنه افشین تهدیدم کرد خیلی خجالت کشیدم گفت سفت نمیکنی وگرنه میدونم چکارکنم دکتردوباره پنبه زد و بقیه امپول و تزریق کرد سفت نکردم ولی جیغ بنفش کشیدم . خیلی درد داشتم افشین کمکم کرد پاشدم ازدکترمعذرت خواست و تشکرکرد بادکترحرف نزدم باافشین قهر کردم حرف نزدم رسیدیم خونه مامانم کمپرس کرد بابایی بالاسرم بود روزبعد بهتر بودم ولی کامل خوب نشده بودم بابا وافشین گفتن باید بقیه امپولا روبزنی مامان زن همسایه روخبرکرد بیادامپولاروبزنه و مجبورم کردن همه رو بزنم سرسه تای اخر جیغ نزدم فقط اروم گریه میکردم نمیخواستم همه جاپخش بشه میترسم .

  16. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  17. #9
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    711
    پسندیدم
    5

    از این کاربر 81 بار در 19 ارسال تشکر شده است.

    حالت من : Khejalati
    میزان امتیاز
    0
    Array
    مهدی هستم 20 سالمه . تک فرزند هستم . چند وقت پیش پدر و مادرم رفته بودن مسافرت توخونه تنهابودم سرما خورده بودم ولی بیخیالش شدم دکتر نرفتم شب پسر دایی زنگ زد برم خونه دایی گفتم سرماخوردم خونه شما نمیام دایی پزشکه کافیه بگی مریضم آمپول ردیف میکنه . پسردایی اومد پیشم موند روزبعد حالم بدتر بود سرفه میکردم صدام گرفته بود پسردایی اصرارمیکرد بریم دکتر قبول نمیکردم تاشب بازی بارسلون بود دایی زنگ زد بگه برای بازی بریم خونه دایی پسرش گفت حال مهدی خوب نیست راضی نمیشه بیاد دوست داشتم خفش کنم دایی اومد معاینه ام کرد گفت برای چی زودتر نگفتی داروها رو پسرش گرفت 4 تا آمپول و یه سرم بود باقرص دایی دوتا آمپول و حاضر کرد گفت بخواب گفتم دایی کوتاه بیا دوتا زیاده تخفیف بده گفت مهدی حرف نزن بخواب برگشتم بالشت و بغل کردم و گرفتمش جلوی دهنم دایی پنبه رو زد پام و تکون دادم گفت هنوز نزدم تکون نخور سوزنو فرو کرد داد میزدم ولی صدامو خفه کرده بودم پامو تکون دادم پسردایی پامو گرفت آمپول اول و دراورد پنبه روهمون سمت کشید گفتم دایی توروخدا اونور بزن گفت دوتا دیگه داری بعدا اونور میزنم . سوزنو فرو کرد پسر داییم میخواست یاد بگیره ازدایی میپرسید دایی درحین تزریق توضیح میداد دردش زیاد بود پام سفت شد دایی گفت شل کن گفتم نمیتونم دایی درش بیار بسه دیگه دارم میمیرم آیییییییییییییییییییییییی یییییییییی انگار صدامو نمیشنید گفت ساکت میشی یا درش بیارم دوباره بزنم شل کن مهدی شل کن تزریق تموم شد درش اورد . ماساژداد گفت برگرد سرم زد گفت اون دوتا رو بعد از فوتبال میزنم . گفتم دایی من دیگه نمیزنم حالم خوب شد گفت به پهلو بخواب همین الان دوتا رو میزنم به پسرش گفت محکم بگیرش تکون نخوره گفتم دایی غلط کردم هروقت گفتی میزنم گفت مهدی تکون نخور سرم تو دستته . آمادشون کرد هردوتا رو زد داشتم می مردم برگشتم دایی گفت به خاطر خودت زدم زودخوب میشی باهم فوتبال و میبینیم .

  18. 3 کاربر مقابل از anoosh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amir (2014-01-16),Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19)

  19. #10
    کاربر عادی
    تاریخ عضویت
    Jun 2014
    نوشته ها
    1
    پسندیدم
    0
    تشکر شده 3 بار در 1 ارسال
    میزان امتیاز
    0
    Array
    كلاس تزريقات داشتيم دوستم مهسا گفت من خيل از آمپول ميترسم و هيچ وقت نميذارم دكتر به من آمپول بده اما من از خودم شجاعت نشون دادم و گفتم منم ميترسم اما نه به اندازه تو. مهسا گفت پس موقع تمرين بذار اول من بزنم گفتم باشه
    موقع تمرين بچه ها دو تا دو تا به هم آمپول ميزدن و استاد هم نظارت ميكرد دستم يخ كرده بود از ترس و ميلرزيدم. دستمو گذاشتم روي دست مهسا و فشار دادم از ترس دستشو سفت گرفتم با تعجب نگاهي بم كرد و گفت داري از ترس ميلرزي!! ديگه نوبت ما شده بود مونده بودم چكار كنم كه ديدم مهسا داره زيپ شلوارشو باز ميكنه گفتم چكار ميكني گفت من ميخوابم تو بزن . گفتم مگه نگفتي من ميترسم اول تو بخواب ! گفت ديگه چكار كنم رنگت عين گچ شده ! تازه فهميدم چقدر تابلو شدم . بالاخره خوابيدو من اولين تزريق عمرم رو با نظارت استاد كردم

  20. 3 کاربر مقابل از بهاره عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Mr mehdi (2014-06-19),مصطفی (2014-06-19),آقا مسعود (2014-06-20)

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. طنز؛ تفاوت پولدار و بی پول...!
    توسط دوست عزیزمون سحر در انجمن عکس طنز و کاریکاتور
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 2012-11-16, 01:19
  2. میخواهیم مقداری پول در جیب مردم بگذاریم، برخی اجازه نمیدهند!
    توسط دوست عزیزمون منتظرظهور در انجمن داخلی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 2012-11-14, 00:48
  3. زیباترین پولهای جهان
    توسط دوست عزیزمون Mr mehdi در انجمن عکس جالب و دیدنی
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 2012-09-26, 22:01

بازدید کنندگان با جستجو های زیر این صفحه را پیدا کرده اند

خاطرات آمپول زدن

آمپول زدن

خاطرات امپول زدن

خاطرات آمپولخاطرات امپول زدن جدیدخاطرات آمپولیخاطرات امپولیخاطرات امپولداستان امپول زدن آمپول زدن به بچهعکس آمپول زدنآمپول زدن به مامانمداستان آمپول زدنخاطرات ترس از امپول زدنامپول زدن به باسنامپول زدنخاطرات آمپول زدن به بچه هاخاطره آمپول زدنامپول زدن در خانهخاطرات امپولی جدیدخاطرات آمپول زدن نامزدمخاطره امپولدرد آمپول سفتریاکسونامپول زدن خاطراتآمپول زدن به باسنآمپول زدن به زورخاطرات آمپول زدن در خانهترس از آمپول زدنعکس امپول زدن به پشتآمپول زدن به کونآمپول زدن به دوست دخترخاطره آمپول زدن به مامانمعکس امپول زدنآمپول زدن به زنداستان آمپولخاطرات امپول زدن به باسنخاطره امپول زدنداستان های امپول زدندرد آمپول زدنعکس آمپول زدن به بچهخاطرات درد آمپولآمپول زدن به زنانترس از آمپولداستان های آمپول زدنخاطرات آمپولی جدیدبازی آنلاین آمپول زدن به بیمارترس از امپول زدنخاطرات آمپول زدن به دوست دخترامپول زدن به کون داستان امپولخاطره امبول زدنجدیدترین خاطرات امپول زدنبازی امپول زدنخاطره امپول سفتریاکسونعکس امپول زدن به باسنداستان های آمپولی خاطرات جدید آمپول زدنعکس آمپول زدن به باسنآمپول زدن به دخترhttp:www.nejebadiha.irshowthread.phpt=3913داستان های ترس از امپول زدنعکس هایی از آمپول زدنخاطرات امپول زدن دوست دخترمداستانهایی از ترس از آمپولخاطرات آمپول زدن به نامزدمعکس هایی از آمپول زدن به باسنداستان های امپولیخاطرات جالب از امپول زدنعکس های آمپول زدنبازی انلاین امپول زدن به زنخاطرات امبول زدنفیلم آمپول زدنخاطرات امپول زنتصاویری از آمپول زدنداستان تزریق امپولداستان آمپول زدن به خواهرمخاطرات امپول زدن به دوست دخترمآمپول زدن به دوست دخترمداستان امپول زدن جدیدخاطرات آمپوليداستان ترس از آمپول زدنخاطره هایی از آمپول زدنخاطرات از امپول زدنآموزش آمپول زدن به مریمداستان تزریق آمپول پنیسیلین به باسنخاطره های آمپول زدنفیلم آمپول زدن به باسنقصه های امپول زدنبازی انلاین امپول زدن به بچهخاطرات امپوليخاطره آمپول زدن جدیدخاطره ترس از آمپول زدنبازی آنلاین آمپول زدنعکس های امپول زدن بچه هاخاطرات به زور آمپول زدنخاطرات درد امپولخاطرات ترس از امپولخاطرات آمپول سفتریاکسونداستان وخاطرات پسرا در مورد آمپولخاطرات آمپول زدن مریم

کاربران خواننده این موضوع : 19

فعالیت :  (Set Date)

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
سایت شهرستان نجف آباد با عنوان " تالار گفتگوی شهرستان نجف آباد " فعالیت خود را از سال 1391 شمسی آغاز کرد. از لحظه تولد تاکنون خانواده بزرگ نجبادی ها همواره سعی در بکارگیری شیوه های مدیریتی جدید و خدمات نوین داشته است .

اکنون ساعت 09:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@nejebadiha.ir
شماره جهت پیامک :0000000 - 0000
طراحی شده در وی بی ایران



PostMan By Cultural Forum | Study at Malaysian University