PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطرات آمپول زدن



anoosh
2013-06-18, 08:05
سلام من یادمه 8_9 ساله بودم سرماخوردگی شدیدی داشتم رفته بودم درمانگاه که وقتی منوبردن اتاق تزریقات دستگیرم شد چه بلایی قراره سرم بیادیادمه مامانم همراهم بود چون میدونست از امپول به اندازه یه دراکولا میترسم سعی کردخیلی اروم منو براامپول اماده کنه روی تخت خوابیدم اما وقتی خانم تزریقاتیه اومدو امپولو اماده کردو چشمم به هیبتش افتادنتونستم تحمل کنم از روتخت پریدم پایین و پابه فرارگذاشتم و توی سالن شروع کردم به جیغ کشیدن و دویدن از توسالن دراومدم و دویدم توحیاط. نیم ساعتی مامانم و نگهبان درمونگاه دنبالم بودن و منم جیغ میکشیدم و فرار میکردم تااینکه از درمونگاه زدم بیرون و اومدم خونه . اینقدر خاطره شیرین اون روزبرام جالب بودکه الان که 16 سال از اون روز میگذره هنوز قشنگ یادمه مامانم هنوزم وقتی یاداون روز میکنیم میگه ابرومونو بردی اون روز . الانم که 25 سالمه ازامپول میترسم خواهرم پزشکه اینو میدونه و تا میشه برام امپول تجویز نمیکنه یعنی یه وضعی داریم ما .

anoosh
2013-06-18, 08:09
فاطمه هستم 22 ساله . زمستون بود منم مریض شدم از سه ماه زمستون دوماهشو مریضم . نامزدم و برادرم رفته بودن سفر کاری بابا مجبورم کرد بریم دکتر رفتیم دکتر و دو تاآمپول نوشت باباگفت همینجا بزن گفتم بمیرم اینجانمیزنم تزریقاتیه خانمی بود که یک بار پیشش آمپول زدم مطب و رو سرم گذاشتم خیلی بد زد از اون روز نذاشتم خانمی بهم آمپول بزنه وقتی داداشم باشه زمان دانشجویی یاد گرفته بود داداشم میزد . با بابا برگشتیم خونه نامزدم زنگ زد گفت آمپولاتو تو مطب میزدی پدر گفت حالت بده گفتم حرفشو نزن بیرون آمپول نمیزنم . داداشم زنگ زد به بابا گفت پسر همسایمون سینا داروخونه کار میکنه به سینازنگ میزنم شمابرین دنبالش آمپول فاطمه رو بزنه . بابا رفت دنبالش خجالت میکشیدم و ترسیده بودم اونم فهمید ترسیدم گفت آروم میزنم آمپولا رو دید به بابا گفت سرنگ اضافه دارید این یکی رو بادوتا آب مقطر قاطی کنم تو دوتا سرنگ بکشم دردش قابل تحمل تره گفتم آقاسینا نمیخواد دوتاش کنی یکی میزنم گفت دردت میگیره بابارفت سرنگ گرفت و زود برگشت رفتم تو اتاق آماده شدم و سینا و بابا و مامان اومدن به خودم گفتم فاطمه آبروریزی نکنی هرچقدر درد داشت تحمل کن . گفت آماده ای پنبه کشید گفت نفس عمیق تاکشیدم سوزنو زد یه آی کوچولو گفتم و دردش و تحمل کردم زبونمو گاز میگرفتم جیغ نزنم . کشید بیرون گفت این یکی دردش بیشتر از قبلیه سفت نکنی پنبه رو کشید سوزنو فرو کرد سفت کردم گفت شل کن بابا و مامان گفتن شل کن نمیتونستم چند ضربه زد شل نشد ترسیده بودم گفتم درش بیار نمیتونم شل کنم درش اورد گریه ام گرفته بود بابا آرومم کرد سینا گفت اگه شل کنی چیزی حس نمیکنی آروم باش دوباره پنبه کشید سوزنو فرو کرد وسط تزریق دوباره سفت کردم گفت شل کن شل نمیشد سینا به بابا گفت ببخشید بعدش سرم داد زد و گفت شل نکنی همینجوری میزنم درد میکشی چندضربه زد و دومی رو تزریق کرد و کشید بیرون و برای سومی گفتم نمیزنم باباگفت دست خودت نیست نزنی خوب نمیشی بابا کمرمو گرفت سینا گفت سفت کنی جوری میزنم دردت بگیره دوست داشتم خفه اش کنم تاحالا کسی سرمن داد نزده بود سینا پنبه رو کشید و سومی رو تزریق کرد سفت کردم چیزی نگفت چند ضربه زد و بااینکه شل نشد بقیشو خالی کرد خیلی درد داشتم. به مامانم گفت درد داره کیسه آب گرم بزارید جای آمپولا و گفت فاطمه خانم ببخشید داد زدم خواستم شل کنی کمتر دردت بیاد. عصبانی بودم چیزی نگفتم بابا جای من جواب داد و تشکر کرد و سینا رو رسوند . روز بعد تو کوچه دیدمش گفت بهتر شدی ؟ گفتم به لطف شما گفت برای دادی که زدم شرمنده ام به خاطر خودتون بود گفتم ناراحت شدم ولی بخشیدمتون نباید سفت میکردم لطف کردین زحمت دادیم . ببخشید طولانی شد .

anoosh
2013-06-18, 08:10
یه روز که توی تزریقات بیمارستان بودم یه آقایی حدود 40 ساله. دو تا آمپول داشت. هر دو تا هم آمپول های معمولی بود که میشه گفت اصلا درد ندارن ... گفتم برو تو اتاق تا آمپول ها رو آماده کنم. وقتی رفتم تو اتاق بهم گفت تا حالا یه بار هم در کل عمرم آمپول نزدم، اینام به خاطر عقرب زدگیه ... این دیگه از اون دروغای شاخ دار بود! پنبه رو کشیدم، دیدم خودشو سفت کرده، گفتم شل کن. تا سوزن رو زدم دوباره سفت کرد. آمپول رو به سختی تزریق کردم اونم داد می کشید منم نمی تونستم آرومش کنم! سوزنو که در آوردم، برگشت و گفت دومی رو نمی زنم. گفتم نمیشه حالت بد میشه. خوابوندمش. سوزنو وارد کردم. یه کم که تزریق کردم دادش هوا رفت. واسه تزریق دوم اصلا شل نکرد.یهو بلند شد. به زور خوابوندمش. گفتم نمیشه سوزن تو پات میشکنه ! سریع تزریق رو تموم کردم و سوزنو در آوردم. فوری بلند شد. بهش گفتم تقصیر خودته که شل نکردی... اونم تشکر کرد و لنگون لنگون رفت ...

anoosh
2013-06-18, 08:12
سلام . من ستاره هستم . 26 سالمه، دانشجو هستم و با دوستم مریم که اونم وکیل و دانشجوئه با هم زندگی میکنیم. آپارتمانی که ما اجاره کردیم توی مجتمعی هست که مادربزرگ و عموی من هم اونجا زندگی میکنن. مریم، دختر فوق العاده مغرور و موقریه و از لحاظ فیزیک جسمی هم زیبا و خیلی ظریفه. دو هفته پیش مریم سرمای شدیدی خورد و عفونت به گوش و ریه هاش سرایت کرده بود ولی بخاطر حجم کارها و درساش وقت نمیکرد بره دکتر، با اینکه عموی من هم پزشک عمومیه و چون داره برا تخصص میخونه اکثر اوقات خونه اس، اما مریم قبول نمیکرد که بهش بگم برا ویزیتش بیادتا یه روز عصر که دیگه حالش واقعا بد شده بود با دفتری که کار میکنه تماس گرفت و گفت که نمیتونه بره، قرار شد که همکارش، سعید، برا گرفتن مدارکی که پیش مریم بود بیاد آپارتمان ما . مریم هم رفت که کمی استراحت کنه رفتم در اتاقش و گفتم پاشو بریم دکتر یا الان زنگ میزنم عموم بیادهیچی نگفت منم رفتم و با عموم تماس گرفتم و اونم زود خودشو رسوند وقتی زنگ زد مریم سراسیمه از اتاق اومد بیرون و گفت سعید نباید اینقد زود می رسید گفتم عمومه...عصبانی شد و گفت لازم نکرده منم قیافه گرفتم که داری می میری دیوونه، ... و در رو باز کردم مریم با عصبانیت رفت لباساشو عوض کنه تا عموم نشست اونم اومد... سلام احوالپرسی و حرفای عادی که رد و بدل شد عموم رو به من گفت چرا زود تر باهام تماس نگرفتی؟ تا اومدم دهنمو باز کنم مریم گفت که نیازی نیست و الان حالش خوبه عموم نگاش کرد و گفت ولی ظاهرتون اینو نشون نمیده کیفشو برداشت و رفت سمت اتاق مریم و گفت تشریف بیارید مریم چشم غره شدیدی به من رفت و با اکراه بلند شد پشت سر عموم رفت منم رفتم سه تا چایی ریختمو با یه ظرف میوه رفتم سمت اتاق مریم ظاهرا معاینه تموم شده بود عموم که متوجه حضورمن نشده بود گفت با این وضعیت بازم میخواستی با من تماس نگیری؟ کوچولوی لجباز من، با خودتم لجبازی میکنی؟ تا وارد اتاق شدم لحنشو عوض کردکه چند وقت پیش پنیسیلین زدین؟ مریم گفت: خیلی وقتی نیست یکی دو ماه پیش ولی فکر نمیکنم نیازی باشه... عموم گفت: مگه من تو کار شما دخالتی میکنم؟ نیازو هم من تشخیص میدم، یه سفتریاکسون الان میزنم دوتا هم فرداو پس فردا، در ضمن یه دگزامتازون و ویتامین سی و ب12و ب کمپلکس هم احتیاج دارین که الان میزنم مریم گفت: ولی... عموم نذاشت حرفشو بزنه از توی کیفش آمپولا رو در آورد و شروع کرد به آماده کردنشون نیم نگاهی به مریم انداخت وبا تحکم گفت اماده شید مریم با اکراه دراز کشید و هم زمان چشم غره دیگه ای به من رفت و با چشم خط و نشون کشید که یعنی خدمتمو میرسه...منم اومدم بیرون و پشت در ایستادم عموم با لحن آرومی گفت لیدو کایین ندارم عزیزم، شل کن خودتو تا دردت کمتر شه منتظر بودم صدای آه و ناله اش بلند شه اما هیچ صدایی نیومد فقط صدای افتادن سرنگ توی سطل چند لحظه بعد صدای عموم اومد که گفت یه نفس عمیق بکش الان تموم میشه و بعد بازم صدای افتادن سرنگ توی سطل اما دوتا سرنگ بعدی بدون کوچکترین کلامی توی سطل افتادن دلم از یه طرف برا مریم سوخته بود که اینجوری مظلوم چهارتا آمپول خورده بود و صداش در نیومده بود از یه طرف هم فکم افتاده بود که چه موذیایی هستن این دوتا، معلوم نیست از کی اینقد با هم صمیمی شدن؟! تازه از عموم موذی تر، اون مریم بدجنس که من تا حالا فکر میکردم با سعیده!!!...

anoosh
2013-06-18, 08:13
ماریا هستم .تزریقاتی کارمیکنم . ایام عید رفتیم خونه دایی برای عید دیدنی پسر دایی حالش بد بود دایی گفت به زور بردمش دکتر آمپول داد حامد راضی نمیشه بزنه دایی گفت ماریاجان امشب خدارسوندت آمپولای حامد وبزن گفتم چشم دایی جان ... حامد گفت نمیخواد امروز وقت نکردم فردا میرم میزنم دایی گفت بهونه نیار ماریا دستش سبکه آمپولاتو میزنه پرسیدم دکترگفته چندتا بزنه دایی گفت دیروز گفت الان 3 تا بزنه فردا 2 تا که حامد نه دیروز زد نه امروز همشو بزن حامد گفت بابا میخوای چندتای دیگه تجویز کن دایی گفت دخترم الان بزن شاید کسی برای عیددیدنی بیاد بعدا وقت نشه بزنی پاشدم آمپولا رو برداشتم به حامد گفتم همینجا بزنم پاشد رفتیم اتاقش برادرم اومد باخنده از حامد پرسیدم 5 تا رو آماده کنم گفت ماریا یکیشو میزنم بقیه رو نمیزنم گفتم بخواب گفت ماریا فقط یکی میزنی گفتم حرفشو نزن حامد زشته از تو بعیده 3 تاشو میزنم آماده شو گفت درد دارن گفتم باعرض شرمندگی روغنین یه خورده درد دارن تو شل بگیر منم یواش میزنم خوابید گفتم داد نزنی صدات میره بیرون گفت ازکجا پیدات شد یه روز دیگه میومدی پنبه رو کشیدم بالشت تو دهنش بود برادرم میخندید شروع کردم به تزریق آی آی میکرد صداش به خاطر بالشت بیرون نمیرفت اولی رو تزریق کردم کشیدم بیرون دومی رو پنبه زدم فرو کردم صداش بلندشد بالشت و دراورد گفت بکش بیرون ماریا میگم درش بیار پاشو تکون میداد برادرم پاشو گرفت تزریق میکردم حامد میگفت بکش بیرون تزریق تموم شد درش اوردم برگشت گفتم بزار ماساژ بدم گفت نمیخواد گفتم برگرد یکی دیگه مونده راضی نمیشد بزنه داداشم گفت زشته آبروی مردا رو بردی جلوی دختر این بچه بازیا چیه برگرد آخری رو بزن قبول نکرد داداشم گفت برم بابا و دایی رو صداکنم بهش گفت بمیری مهران بیا صداشون نکن برگشت گفت سریع بزن پنبه رو کشیدم دوباره بالشت و گاز گرفت سومی رو تزریق کردم درد داشت درش اوردم خواست برگرده نذاشتم مهران جای آمپولا رو ماساژداد من رفتم پیش بقیه دایی گفت دستت درد نکنه بعد از ربع ساعت اومدن بیرون می لنگید تشکر کرد گفتم دوتای دیگه رو بزنی پشت گوش نندازی گفت فردا میزنم فرداش زنگ زدم گفت رفتم درمانگاه زدم پسره تازه کار بود من تسترش بودم پدرمو دراورد . ببخشید طولانی شد .

anoosh
2013-06-18, 08:15
سلام . حسین هستم . این خاطره مربوط میشه به یکی ازدوستان به اسم آرش . با دوستان رفته بودیم شمال ویلا رو به دریا بود همش تو آب بودیم آب سرد بود بارونم میزد زیربارون بازی میکردیم رفته بودیم خوش بگذرونیم روز دوم سه نفرمون مریض بودیم سرمای بدی خورده بودیم درجمع ده نفره مون سه تاپزشک داشتیم یکی ازدوستان داروها رو گرفت خودم آمپول و به قرص ترجیح میدم آمپول و نوش جان کردم دوست دیگمون هم همینطور نفر سوم که آرش باشه ترسو تشریف داره فرار کرد بچه ها دنبالش با اون حالش رفت تو آب بچه ها گرفتنش و اومدن تو ویلا نمیتونستیم جلوی خندمون و بگیریم برادرآرش پزشک هست و خودش معاینه مون کرده بود خیلی عصبانی بود به آرش گفت لباس عوض کن و آماده باش الان میام رفت تو اتاق به من sms داد به آرتان بگو آمپول و تو میزنی خیلی عصبانیه به آرتان گفتم گفت حسین خودم بزنم بهتره فکرمیکنه عصبانیم حرف نمیزنه بخوای بزنی اذیت میشی راضیش کردم دوتا آمپول و پنبه والکل برداشتم به دوتاازبچه ها گفتم اومدن باهم رفتیم تو اتاق گفتم کلی خواهش کردم قبول کرد حالابخواب گفت حسین جون هرکی دوست داری تعدادشو کم کن گفتم دوتا دونست چیشو کم کنم گفت شما که سه تا زدین فکرکردم برای منم سه تانوشته خندیدم گفت بزار ببینم مطمئن شد دوتاست گفتم بخواب دیگه گفت جون من آروم بزنی گفتم آرش میخوابی یا بگم آرتان بیاد آماده شد بچه ها کمر و پاشو گرفتن پنبه کشیدم گفت حسین نزن سوزنو فرو کردم کولی بازیا شروع شد داد میزد گفتم راحت باش ولی سفت کنی بد میزنم دومی رو همون سمت پنبه زدم گفت اونور بزن چیزی نگفتم فرو کردم و سریع تزریقش کردم کشیدم بیرون عصبانی بود گفت ولم کنید گفتم هنوز دوتا دیگه داری گفت حالم خوب نیست عصبانیم شوخی نکن اصلا حوصله شوخی ندارم آرتان با دوتا آمپول اومد داخل آرش گفت حسین تو رو خدا به تو اعتماد کردم گفتم شرمنده حالت بده تجویزه آرتانه زورشو زد برگرده ولی زورش به بچه ها نرسید گفتم این دوتا درد ندارن پنبه رو زدم شروع کرد به خواهش کردن آرتان گفت ساکت باش آبرومون و بردی آمپول و تزریق کردم داد نزد گفتم دیدی درد نداشت هواتو دارم بعدی هم همینه بعدی پنی سیلین بود آرتان گفته بود تست نمیخواد چند وقت پیش زده پنبه رو زدم سوزنو فرو کردم یه آی کوچیک گفت شروع کردم به تزریق فهمید مثل قبلی نیست دوباره داد زدناش شروع شد گفت حسین خدا بکشتت داغونم کردی درش بیار تو رو خدا درش بیار آرتان بگو درش بیاره پاش سفت شد گفتم بد میزنم شل کن گفت حالتو میگیرم شل نمیکرد آرتان گفت درش بیار دوباره بزن گفت نه تو رو خدا شل میکنم تزریقش کردم و کشیدم بیرون گفت هیچ کس تو اتاق نمونه برین بیرون آرتان گفت یکی دیگه داری گفت آرتان یکی دیگه بزنی تاعمر دارم باهات حرف نمیزنم و نمی بخشمت آرتان گفت اووووووووه شوخی کردم داداش . بچه ها ولش کردن گفت همه بیرون آرتان پیشش موند واسش کمپرس کرد آرش خوابید چند بار رفتم اتاق خواب بود رفتم برای ناهار بیدارش کردم گفت حسین هرلحظه منتظر باش حالتو بگیرم .

anoosh
2013-06-18, 08:15
حسین هستم . پزشک هستم . این خاطره مربوط میشه به خواهرم هانیه 18 سالشه . چند روز پیش مریض شده بود ازمن مخفی میکرد از اتاقش بیرون نمیومد میدونستم مریض شده رفتم اتاقش گفتم آبجی کوچیکه من چطوره ؟ گفت خوبه خوبه داداشی . گفتم چراازاتاقش بیرون نمیاد گفت حسین تو رو خدا جون من حالم خوبه داداش . گفتم من که نگفتم خوب نیستی مگه حالت خوب نیست ؟ گریه کرد خواهر بنده لوس تشریف داره بغلش کردم بوسش کردم اروم شد گفت حسین قرص بده به مامان نگو مریضم گفتم باید معاینه ات کنم بعدا دارو میدم گفت داداشی خوبم قرص بدی خوب میشم گفتم اگه خوبی ترس نداره معاینه میکنم مطمئن بشم خوبی . معاینه اش کردم یه قرص دادم بخوره گفتم بخواب رفتم آمپول گرفتم و برگشتم رفتم اتاقش گفت داداش قرصی که دادی حالم و بهتر کرد مرسی آمپول ندادی . گفتم یه چیزی میدم حالت کاملا خوب بشه خوشکل داداش با نگرانی نگام کرد گفتم نگران نباش دوتا آمپول ناقابله اصلا درد ندارن هیچی حس نمیکنی قهر کرد و شروع کرد گریه کردن نازشو کشیدم آشتی کرد ولی راضی نمیشد بخوابه گفتم به مامان میگم مریضی و ضعیف شدی باید آمپول ویتامینه هم بزنی گفت خواهش میکنم چطور دلت میاد؟ گفتم برای سلامتی خودته خوشکلم . ناز کرد گفتم تصمیم باخودته یا دوتارو میزنی یا به مامان میگم بیشتر میزنی گفت دوتارومیزنم ولی باهات قهرمیکنم خوابید آمپولاشو آماده کردم گفتم شل کنی دردت نمیاد باگریه گفت نمیتونم شل کنم گفتم اذیت میشی هانیه جان گفت تو دوست داری منو اذیت کنی وگرنه آمپول نمیزدی دیدم فایده نداره پنبه رو زدم بلافاصله سوزنو فرو کردم خیلی آروم تزریق میکردم ولی جیغ میزد چیزی نگفتم اولی رو کشیدم بیرون . گفتم این آخریشه شل کن پنبه رو زدم و سوزن و فرو کردم تکون خورد سرش داد زدم گفت داداش تو رو خدا درد داره با حرف سرگرمش کردم تکون نمیخورد فقط جیغ میزد دومی پنادور بود دردش اومد. براش کمپرس کردم و چاپلوسی کردم تا آشتی کرد . شب یه آمپول ویتامین واسش زدم بابا خونه بود نازشو کشید ولی تا دو روز بامن حرف نمیزد کادو خریدم آشتی کرد .

anoosh
2013-06-18, 08:17
مهتاب 23 ساله . زمستون بود با بچه های خالم رفتیم کنار رودخونه آب بازی کردیم خیلی خوش گذشت برگشتیم خونه لباس عوض کردیم حالم خوب بود شب تو اتاقم بودم یک دفعه حالم بد شد تب داشتم به کسی نگفتم پسرخالم (قراره باهم ازدواج کنیم )اومد تواتاق قیافمو دید فهمیدمریضم دست گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری چراحرف نمیزنی آماده شو بریم دکتر گفتم افشین نمیام دکتر 3 ساله آمپول نزدم دکتر بهم آمپول میده گفت بچه بازیا چیه پاشو اماده شو گفتم نمیام گفت امپول داد نزن گفتم گول نمیخورم الان اینو میگی گفت قول میدم بریم رفتیم بیمارستان خلوت بود رفتیم تو دکتر معاینه ام کرد گفت تبت بالاست گلوت چرک کرده 6 تا امپول مینویسم 3 تاشوالان میزنی اگه فرداخوب نبودی 3 تای دیگه رو میزنی . افشین به دکترگفت میشه به جاش قرص بخوره امپول نزنه دکترگفت اصلانمیشه گفتم امپول نمیزنم دکتره جوون بود مشخص بود جوهرمدرکش خشک نشده به افشین گفت داروهاشو بگیر امپولاشو میزنم به افشین گفتم قول دادی گفت حالت بده عزیزم بیرون منتظر شدم افشین باداروها برگشت رفتیم داخل قلبم تندتند میزد و گریه میکردم افشین میخندید و میگفت مهتاب زشته ابرومون رفت 23 سالته دکتره گفت آماده باش باسه تاامپول اومد افشین پیشم ایستاد دیدافشین میخنده خودشم خندید گفت یه نفس عمییق بکش سوزنو که فروکردم عادی نفس بکش پنبه رو زد گفت نفس عمیق هنوزنکشیده امپولو زد و سریع تزریقش کرد منم جیغ میزدم و گریه میکردم امپول اولی رو کشیدبیرون دکتره سرم داد زد گفت برای این یکی تکون بخوری درش میارم دوباره میزنم افشین کمرمو گرفت بلندبلند گریه میکردم افشین میگفت تموم شد تحمل کن پام سفت شد چندتاضربه زد سریع تزریق کرد و کشیدبیرون سمت دیگه رو پنبه زد و امپول و فرو کرد پام و سفت کردم چندضربه زد شل نشد گفت شل کن افشین سرم داد و گفت شل کن مهتاب بچه شدی شل نشد کشیدبیرون گفت نمیشه تزریق کرد بایدشل کنه افشین تهدیدم کرد خیلی خجالت کشیدم گفت سفت نمیکنی وگرنه میدونم چکارکنم دکتردوباره پنبه زد و بقیه امپول و تزریق کرد سفت نکردم ولی جیغ بنفش کشیدم . خیلی درد داشتم افشین کمکم کرد پاشدم ازدکترمعذرت خواست و تشکرکرد بادکترحرف نزدم باافشین قهر کردم حرف نزدم رسیدیم خونه مامانم کمپرس کرد بابایی بالاسرم بود روزبعد بهتر بودم ولی کامل خوب نشده بودم بابا وافشین گفتن باید بقیه امپولا روبزنی مامان زن همسایه روخبرکرد بیادامپولاروبزنه و مجبورم کردن همه رو بزنم سرسه تای اخر جیغ نزدم فقط اروم گریه میکردم نمیخواستم همه جاپخش بشه میترسم .

anoosh
2013-06-18, 08:18
مهدی هستم 20 سالمه . تک فرزند هستم . چند وقت پیش پدر و مادرم رفته بودن مسافرت توخونه تنهابودم سرما خورده بودم ولی بیخیالش شدم دکتر نرفتم شب پسر دایی زنگ زد برم خونه دایی گفتم سرماخوردم خونه شما نمیام دایی پزشکه کافیه بگی مریضم آمپول ردیف میکنه . پسردایی اومد پیشم موند روزبعد حالم بدتر بود سرفه میکردم صدام گرفته بود پسردایی اصرارمیکرد بریم دکتر قبول نمیکردم تاشب بازی بارسلون بود دایی زنگ زد بگه برای بازی بریم خونه دایی پسرش گفت حال مهدی خوب نیست راضی نمیشه بیاد دوست داشتم خفش کنم دایی اومد معاینه ام کرد گفت برای چی زودتر نگفتی داروها رو پسرش گرفت 4 تا آمپول و یه سرم بود باقرص دایی دوتا آمپول و حاضر کرد گفت بخواب گفتم دایی کوتاه بیا دوتا زیاده تخفیف بده گفت مهدی حرف نزن بخواب برگشتم بالشت و بغل کردم و گرفتمش جلوی دهنم دایی پنبه رو زد پام و تکون دادم گفت هنوز نزدم تکون نخور سوزنو فرو کرد داد میزدم ولی صدامو خفه کرده بودم پامو تکون دادم پسردایی پامو گرفت آمپول اول و دراورد پنبه روهمون سمت کشید گفتم دایی توروخدا اونور بزن گفت دوتا دیگه داری بعدا اونور میزنم . سوزنو فرو کرد پسر داییم میخواست یاد بگیره ازدایی میپرسید دایی درحین تزریق توضیح میداد دردش زیاد بود پام سفت شد دایی گفت شل کن گفتم نمیتونم دایی درش بیار بسه دیگه دارم میمیرم آیییییییییییییییییییییییی یییییییییی انگار صدامو نمیشنید گفت ساکت میشی یا درش بیارم دوباره بزنم شل کن مهدی شل کن تزریق تموم شد درش اورد . ماساژداد گفت برگرد سرم زد گفت اون دوتا رو بعد از فوتبال میزنم . گفتم دایی من دیگه نمیزنم حالم خوب شد گفت به پهلو بخواب همین الان دوتا رو میزنم به پسرش گفت محکم بگیرش تکون نخوره گفتم دایی غلط کردم هروقت گفتی میزنم گفت مهدی تکون نخور سرم تو دستته . آمادشون کرد هردوتا رو زد داشتم می مردم برگشتم دایی گفت به خاطر خودت زدم زودخوب میشی باهم فوتبال و میبینیم .

بهاره
2014-06-19, 03:30
كلاس تزريقات داشتيم دوستم مهسا گفت من خيل از آمپول ميترسم و هيچ وقت نميذارم دكتر به من آمپول بده اما من از خودم شجاعت نشون دادم و گفتم منم ميترسم اما نه به اندازه تو. مهسا گفت پس موقع تمرين بذار اول من بزنم گفتم باشه
موقع تمرين بچه ها دو تا دو تا به هم آمپول ميزدن و استاد هم نظارت ميكرد دستم يخ كرده بود از ترس و ميلرزيدم. دستمو گذاشتم روي دست مهسا و فشار دادم از ترس دستشو سفت گرفتم با تعجب نگاهي بم كرد و گفت داري از ترس ميلرزي!! ديگه نوبت ما شده بود مونده بودم چكار كنم كه ديدم مهسا داره زيپ شلوارشو باز ميكنه گفتم چكار ميكني گفت من ميخوابم تو بزن . گفتم مگه نگفتي من ميترسم اول تو بخواب ! گفت ديگه چكار كنم رنگت عين گچ شده ! تازه فهميدم چقدر تابلو شدم . بالاخره خوابيدو من اولين تزريق عمرم رو با نظارت استاد كردم :لاو4:

Mr mehdi
2014-06-19, 09:00
سلام.....اسم من ندا ست و 15 سالمه........از آمپول وحشت دارم......تو بچگی موقع آمپول زدن خیلی گریه و جیغ و داد میکردم........ولی از 10-11 سالگی تصمیم گرفتم که دیگه این اخلاقمو کنار بزارم......ولی بازم از آمپول میترسیدم............تو پست اول میخوام خودم یه خاطره تعریف کنم......پارسال ماه رمضون......اومدم مثلا کار نیک کنم.....روزه گرفتم.....همه ی روزها رو سحری میخوردم....ولی یه روز نخوردم....بعدازظهر که شد......هرچی تو معده ام بود بالا اووردم...[Only Registered And Activated Users Can See Links]گلوم هم حسابی میسوخت و مرتب هم سرفه میکردم.....مامانمم مدرسه بود(چون معاونه....تابستونا...بعضی از روزهای هفته رو میره مدرسه....برای کلاسای تابستونی ای که واسه بچه ها میزارن...)خلاصه....خالم اومد دنبالم.....رفتیم دکتر.....(از دوستان و آشنایان هم هیچ کس نمیدونه من از آمپول میترسم......)دکتره گفت آمپول بنویسم؟!؟!"......غرورم نذاشت که بگم نه.....یا حتی سرم رو به نشونه ی منفی تکون بدم........گفت گلوت چرک کرده....یه پینیسیلین با یه ویتامین واست نوشتم....هردوتاش رو هم همین الآن بزن......"چشمام 4تا شد.......قلبم شروع کرد به تند تند زدن......دستام یخ کرد.....تا اونجایی که یادم میومد....اصلا دوتا آمپول رو با هم نزده بودم......خلاصه غرورم هم دوباره جلومو گرفت و نذاشت که به خالم التماس کنم و بگم که آمپول نزنم.......خالم رفت داروهامو گرفت......و با هم رفتیم تو تزریقاتی.......یه خانومه اونجا بود.....همه ی تخت ها هم خالی بود....مثل همیشه......(چون قبلا هم اونجا آمپول زده بودم)....تخت کنار دیوار رو انتخاب کردم...[Only Registered And Activated Users Can See Links]درحالی که سعی میکردم آبروداری کنم و زار زار گریه نکنم.....به خودم دلداری دادم.....خواستم بخوابم روی تخت که خانومه به خالم گفت....اااا....این پینیسیلینه که سرنگ نداره.....میشه برین یکی بگیرین!؟؟!؟....من اینجا دارما.....منتها واسه مواقع ضروریه....."انگار داشتم بال در می اووردم.....از دو لحاظ واقعا شانس اووردم........یک اینکه خالم میرفت بیرون و موقع زدن ویتامین باسنمو نمیدید(من روی اینجور مسائل واقعا حساسم).........و دومی که مهمتر بود این بود که میتونستم بین دوتا آمپول یه استراحت کوچولوی کوچولو هم که شده بکنم......خلاصه.....خالم رفت و منم روی تخت دراز کشیدم....مانتوم رو دادم بالا.....زیپ و دکمه ی شلوارم رو باز کردم.....دستام یخ یخ بودن......یه طرف شلوار و شورتمو یکم دادم پایین.....خانومه اومد بالای سرم......پرسیدم درد داره؟!؟!؟"...خندید و گفت خب وقتی نمیخوای قرص و شربت بخوری....و میخوای آمپول بزنی باید قبول داشته باشی که درد داره دیگه....ولی زود خوب میشی..."منم تو دلم گفتم والا من نخواستم آمپول بزنم.....ای بر پدرت لعنت...غرور...[Only Registered And Activated Users Can See Links]!!!"خودش شورت و شلوارمو پایین تر کشید.....همین که خنکی الکل رو احساس کردم خودمو سفت کردم......بعد دوباره به خودم دلداری دادم......اگه سفت میکردم پیشتر درد میگرفت......به زور شل کردم......سوزن رو گذاشت روی باسنم رو فرو کرد توش.....لبم رو گاز گرفتم و چشمامو بستم.....واای....به طور افتضاحی میسوخت....یه ت خوردم....خیلی سریع و جدی گفت تکون نخور!!!!"دیگه کم مونده بود اشکم دربیاد..[Only Registered And Activated Users Can See Links]که بالاخره درش اوورد.....هوووو....یه نفس راحت کشیدم......رفت نشست سرجاش......شورت و شلوارمو دادم بالا.....خواستم بلند شم که گفت آخرین بار کی پینیسیلین زدی؟!؟؟!؟....."واااای.....اصلا یادم نبود یه آمپول دیگه هم باید بزنم.....گفتم تقریبا 1 سال پیش......"گفت......سرنگ رو نیووردن.........خب عیبی نداره...یه دونه از این سرنگا بر میدارم.....اونی رو که مامانت(فکر کرده بود خالم مامانمه)میخره میزارم جای این....."وایییییی......دوباره شورت و شلوارمو دادم پایین.....گفت نه.....بلند شو اول تست کنم.......ممکنه حساسیت داشته باشی.....از خوشحالی دل تو دلم نبود.....خدا خدا کردم که حساسیت داشته باشم.....با خودم گفتم اگه هم نداشتم میگم دارم....[Only Registered And Activated Users Can See Links]خلاصه بلند شدم و آستین مانتوم رو دادم بالا.......الکل رو کشید و خیلی آروم سوزن رو فرو کرد......دندونامو به هم فشار دادم و آروم گفتم سیـــــــــــــــس...."گفت آره......یکم میسوزه....."و بعد درش اوورد.....گفت یه 15 دقیقه باید بمونه....."همون موقع خالم اومد.....سرنگ رو داد به خانومه و وایستاد اونجا......یه چند دقیقه همون جوری نشستم.....که خانومه بلند شد و اومد پیشم.....بعد گوشی خالم زنگ خورد و رفت بیرون.....خانومه پرسید جاش میسوزه؟!؟!؟....گفتم نه......گفت درد چی؟!؟؟!؟...درد میکنه؟!؟!؟....گفتم نه......گفت سرت گیج میره!؟!؟!؟....گفتم نه.....وای خدا......منتظر شدم یه سوال دیگه بپرسه که بگم آره.....ولی.....رفت پشت میزش........و بعد اینکه همه ی پینیسیلین رو توی سرنگ کشید .....اومد پیش من و گفت زود باش دراز بکش......وگر نه پینیسیلینه خشک میشه و درد میکنه ها......"وااااااای.........خاک تو سرم کنن که نگفتم آره درد داره..[Only Registered And Activated Users Can See Links]میسوزه و سرم گیچ میره.....ای مرده شورتو ببرن ندا......به زور روی تخت دراز کشیدم........پرستاره سریع شورت و شلوارمو تقریبا تا پایین باسنم پایین کشید پایین و خیلی سریع طرف دیگه رو پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد.......خیلی آروووم گفتم آیییییییییییی...........وسطاش بود که یکی از پاهامو تکون میدادم.....و محکم میکوبوندمش به تخت.....بلند سرم داد زد نکن!!!!!.........سوزن میشکنه......"و بعد از چندثانیه درش اوورد.....و منم بلند شدم رفتم خونه............

مصطفی
2014-06-19, 15:44
شماره آمپولائی که تا حالا زدم به یاد ندارم
ولی قبول دارم بعضی افراد دستشون سبکه و بعضی ها مقداری سوزش داره
قصدا داشتم خودم به خودم تزریق داشته باشم ولی اهل فن گفتند نمی شه ممکنه جای نامناسب بزنی. منصرف شده.

آقا مسعود
2014-06-20, 12:38
سلام.....اسم من ندا ست و 15 سالمه........از آمپول وحشت دارم......تو بچگی موقع آمپول زدن خیلی گریه و جیغ و داد میکردم........ولی از 10-11 سالگی تصمیم گرفتم که دیگه این اخلاقمو کنار بزارم......ولی بازم از آمپول میترسیدم............تو پست اول میخوام خودم یه خاطره تعریف کنم......پارسال ماه رمضون......اومدم مثلا کار نیک کنم.....روزه گرفتم.....همه ی روزها رو سحری میخوردم....ولی یه روز نخوردم....بعدازظهر که شد......هرچی تو معده ام بود بالا اووردم...[Only Registered And Activated Users Can See Links]گلوم هم حسابی میسوخت و مرتب هم سرفه میکردم.....مامانمم مدرسه بود(چون معاونه....تابستونا...بعضی از روزهای هفته رو میره مدرسه....برای کلاسای تابستونی ای که واسه بچه ها میزارن...)خلاصه....خالم اومد دنبالم.....رفتیم دکتر.....(از دوستان و آشنایان هم هیچ کس نمیدونه من از آمپول میترسم......)دکتره گفت آمپول بنویسم؟!؟!"......غرورم نذاشت که بگم نه.....یا حتی سرم رو به نشونه ی منفی تکون بدم........گفت گلوت چرک کرده....یه پینیسیلین با یه ویتامین واست نوشتم....هردوتاش رو هم همین الآن بزن......"چشمام 4تا شد.......قلبم شروع کرد به تند تند زدن......دستام یخ کرد.....تا اونجایی که یادم میومد....اصلا دوتا آمپول رو با هم نزده بودم......خلاصه غرورم هم دوباره جلومو گرفت و نذاشت که به خالم التماس کنم و بگم که آمپول نزنم.......خالم رفت داروهامو گرفت......و با هم رفتیم تو تزریقاتی.......یه خانومه اونجا بود.....همه ی تخت ها هم خالی بود....مثل همیشه......(چون قبلا هم اونجا آمپول زده بودم)....تخت کنار دیوار رو انتخاب کردم...[Only Registered And Activated Users Can See Links]درحالی که سعی میکردم آبروداری کنم و زار زار گریه نکنم.....به خودم دلداری دادم.....خواستم بخوابم روی تخت که خانومه به خالم گفت....اااا....این پینیسیلینه که سرنگ نداره.....میشه برین یکی بگیرین!؟؟!؟....من اینجا دارما.....منتها واسه مواقع ضروریه....."انگار داشتم بال در می اووردم.....از دو لحاظ واقعا شانس اووردم........یک اینکه خالم میرفت بیرون و موقع زدن ویتامین باسنمو نمیدید(من روی اینجور مسائل واقعا حساسم).........و دومی که مهمتر بود این بود که میتونستم بین دوتا آمپول یه استراحت کوچولوی کوچولو هم که شده بکنم......خلاصه.....خالم رفت و منم روی تخت دراز کشیدم....مانتوم رو دادم بالا.....زیپ و دکمه ی شلوارم رو باز کردم.....دستام یخ یخ بودن......یه طرف شلوار و شورتمو یکم دادم پایین.....خانومه اومد بالای سرم......پرسیدم درد داره؟!؟!؟"...خندید و گفت خب وقتی نمیخوای قرص و شربت بخوری....و میخوای آمپول بزنی باید قبول داشته باشی که درد داره دیگه....ولی زود خوب میشی..."منم تو دلم گفتم والا من نخواستم آمپول بزنم.....ای بر پدرت لعنت...غرور...[Only Registered And Activated Users Can See Links]!!!"خودش شورت و شلوارمو پایین تر کشید.....همین که خنکی الکل رو احساس کردم خودمو سفت کردم......بعد دوباره به خودم دلداری دادم......اگه سفت میکردم پیشتر درد میگرفت......به زور شل کردم......سوزن رو گذاشت روی باسنم رو فرو کرد توش.....لبم رو گاز گرفتم و چشمامو بستم.....واای....به طور افتضاحی میسوخت....یه ت خوردم....خیلی سریع و جدی گفت تکون نخور!!!!"دیگه کم مونده بود اشکم دربیاد..[Only Registered And Activated Users Can See Links]که بالاخره درش اوورد.....هوووو....یه نفس راحت کشیدم......رفت نشست سرجاش......شورت و شلوارمو دادم بالا.....خواستم بلند شم که گفت آخرین بار کی پینیسیلین زدی؟!؟؟!؟....."واااای.....اصلا یادم نبود یه آمپول دیگه هم باید بزنم.....گفتم تقریبا 1 سال پیش......"گفت......سرنگ رو نیووردن.........خب عیبی نداره...یه دونه از این سرنگا بر میدارم.....اونی رو که مامانت(فکر کرده بود خالم مامانمه)میخره میزارم جای این....."وایییییی......دوباره شورت و شلوارمو دادم پایین.....گفت نه.....بلند شو اول تست کنم.......ممکنه حساسیت داشته باشی.....از خوشحالی دل تو دلم نبود.....خدا خدا کردم که حساسیت داشته باشم.....با خودم گفتم اگه هم نداشتم میگم دارم....[Only Registered And Activated Users Can See Links]خلاصه بلند شدم و آستین مانتوم رو دادم بالا.......الکل رو کشید و خیلی آروم سوزن رو فرو کرد......دندونامو به هم فشار دادم و آروم گفتم سیـــــــــــــــس...."گفت آره......یکم میسوزه....."و بعد درش اوورد.....گفت یه 15 دقیقه باید بمونه....."همون موقع خالم اومد.....سرنگ رو داد به خانومه و وایستاد اونجا......یه چند دقیقه همون جوری نشستم.....که خانومه بلند شد و اومد پیشم.....بعد گوشی خالم زنگ خورد و رفت بیرون.....خانومه پرسید جاش میسوزه؟!؟!؟....گفتم نه......گفت درد چی؟!؟؟!؟...درد میکنه؟!؟!؟....گفتم نه......گفت سرت گیج میره!؟!؟!؟....گفتم نه.....وای خدا......منتظر شدم یه سوال دیگه بپرسه که بگم آره.....ولی.....رفت پشت میزش........و بعد اینکه همه ی پینیسیلین رو توی سرنگ کشید .....اومد پیش من و گفت زود باش دراز بکش......وگر نه پینیسیلینه خشک میشه و درد میکنه ها......"وااااااای.........خاک تو سرم کنن که نگفتم آره درد داره..[Only Registered And Activated Users Can See Links]میسوزه و سرم گیچ میره.....ای مرده شورتو ببرن ندا......به زور روی تخت دراز کشیدم........پرستاره سریع شورت و شلوارمو تقریبا تا پایین باسنم پایین کشید پایین و خیلی سریع طرف دیگه رو پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد.......خیلی آروووم گفتم آیییییییییییی...........وسطاش بود که یکی از پاهامو تکون میدادم.....و محکم میکوبوندمش به تخت.....بلند سرم داد زد نکن!!!!!.........سوزن میشکنه......"و بعد از چندثانیه درش اوورد.....و منم بلند شدم رفتم خونه............



:خنده4:
تو ندا هستی؟؟؟
از کی تا حالا :سوال:
شمارت چنده عزیز:خبیث1:
:خنده4::خنده4::خنده4:

hasan
2014-06-20, 17:47
هر کی به خودش آمپول بزنه بدون شک دیوانه میشه

parvaz
2014-07-02, 13:24
به نام خدای مهربان که اسمش دواست و ذکرش شفا ...
امیدوارم خوشی ها و سلامتی و موفقیت های زندگیتون برعکس شب یلدا که آخرش تموم میشه ، تمومی نداشته باشه .
خب همونطوری که تو تیتر مطلب دیدید میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم از جنس درد ! مرض ! ورم ! سانجی !

عصبانی نشو بابا خونسردیتو حفظ کن !
یادمه بخاطر کاری رفته بودم اصفهان و از اونجا که الان دارین چونتونو میخارونین که چرا رفته بودم اصفهان و محض اینکه شهرت نشه میخواستم نگم ولی بذارین بگم بگم راه بندازم و بگم !
رنبه اول کشوری نرم افزار شده بودم رفته بودم جایزه بگیرم برگردم که شب رسیدیم اصفهان و رفتم خوابگاه که یه لرز عجیبی سراپای وجود مرا فرا گرفت و احاطه نمود تا جایی که صبر و قرارم از کف برفت و مرا به چه کنم چه کنم وا داشت ! کیف کردی لفظ قلمو ؟

هوا کمی سرد بود ولی من صدای چیک چیک دندونامو میشنیدم و اختیار چونه ی لامصبم دست خودم نبود و پیچ بخاری رو تا آخر پیچوندم و یه پتو انداختم روم و نشستم جلوش .
یهو زنگ زدن به گوشیم که گفتم ای بابا الان موقع زنگ زدنه ؟ نمیبینی دارم میمیرم؟ گوشیو برداشتم و طرف گفت : " فلانی ؟ " گفتم بله .
- فلانی شرمنده ولی اتاقتونو اشتباه دادیم ، مال شما اتاق شماره فلان تو فلان ساختمونه !
خواستم داد بزنم بگم ماماااااااااااااااااان ! این چه ظلمیه آخه نصف شبی؟ من دارم یخ میزنم !
خلاصه رفتم اونجا و گرفتم خوابیدم . صبح بیدار شدم و حالم کمی بهتر شده بود ولی کنترل دماغ مبارکم به دست یه دستمال کاغذی افتاد و چون ممکنه الان پای سیستم مشغول خوردن یا آشامیدن باشید دیگه نمیگم بقیشو و میریم سکانس بعدی ...
مراسمو پشت سر گذاشتیم و راهی شهر خودمون شدیم ولی حیف بود از زیارت حضرت معصومه (س) و جمکران بگذریم و رفتیم زیارت . جاتون خالی .

تو شهر قم حالم دوباره رو به وخامت گروید (وخیم شد خودمون) .
رفتم دکتر که یه خانم دکتر مهربون بود . گفت عزیزم چی شده؟ همچین پرسید چی شده که خواستم سرمو بذارم رو شونش و زار زار گریه کنم بگم دکتر خیلی دوستت دارم !
گفتم دکتر برقم نامیزونه ، آب روغن قاطی میکنم ، انژکتورم از کار افتاده . ببین چمه؟
دکتر دوا داد . طبق معمول گفتم دکتر ببین اگه راه داره آمپول ننویس تورو خداااااااااااا !
دکتر گفت نمیشه . دوتا آمپول نوشتم باید همین الان بزنیش .
خدایا این مصیبت عظما را کدامین کوه میتواند تحمل نماید؟
رفتم داروهارو گرفتم و اومدم گفتند تزریقات اون اتاقه .

رفتم دیدم کسی نیست . صدا زدم خانم دکتر کجایی؟ بیا آمپول مارو بز....... ب ب ب بزن .... س س س سلام آقای دکتر شما نمیدونین تزریقاتی کجاست؟ گفت خودمم عزیزم ! آمپول داری؟ گفتم بله
چشمتون روز بد نبینه عزیزان من ! دکتر نگو بگو آرنولد ! بگو حسین رضازاده ! آخه اونا سیبیل ندارن ولی این علاوه بر هیکل ،دارای سیبیل پر پیچ و خم نیز می باشد !
خدایا خیلیا تو شهرممنتظرم هستن و خیلیا میخوان سر به تنم نباشه ولی خب دعای اونارو بر اینا چیره کن و بخیر بگذرون ! دیگه درد آمپول نداشتم بلکه درد چگونگی زدن آمپول و فکر و خیالش تو دلم میپیچید !
- دراز بکش زود باش ...
- چ چ چ چشم

تا میخواستم بگم آقای دکتر تورو خدا کمی یواشششششششش تر..
دیدم زد ! آره نامرد زد ! کشت ! تموم شد !
گفت پاشو میتونی بری !

[Only Registered And Activated Users Can See Links]
همین دیگه ! دنبال چی میگردی؟ نکنه منتظری آخر مطلبم مینوشتم نسبت به پنی سیلین حساسیت داشتم و مردم و الان از برزخ آنلاینم؟


ممنون از همتون . شاد و سلامت و پیروز باشید . روی سلامتی خیلی تاکید دارم پس مواظب باشین چون هوا سرده .

zolal2020
2014-07-02, 13:36
:چشمک:

نخند .... شل کن :دی

RAMI
2014-07-03, 07:14
عایا میدانید بیشترین موضوع مشاهده شده بعد از تاپیک خواستم بگم همین تاپیکه؟:|
مردم دوس میدارن:دی

parvaz
2014-07-03, 08:36
دختره به دوست پسرش میگه میخای جای آمپول زدنمو نشونت بدم ؟
پسره با خوشحالی میگه آره آره نشون بده .
دختره میگه اون درمانگاه روبروئی برو ببین .:خنده6::خنده6:

parvaz
2014-07-15, 14:51
بنام خدا

************

زمستان پارسال در شرکت محل کارم نشسته بودم که یکی از همکارام اومد اجازه گرفت بره دکتر . بدجور سرما خورده بود .

بعد از نیم ساعت با یه نایلون پر از دارو برگشت . دیدم ناراحته . گفتم چی شده ؟

گفت دکتر چندتا آمپول نوشته اونجا هم تزریقاتی نبود نمیدونم کجا بزنم.

گفتم : میخوای من بزنم. گفت : مگه بلدی؟ گفتم : من خودم یه پا دکترم .. بلد چیه .. کاری نداره.

با خوشحالی گفت : چه خوب .. میشه بزنی؟

گفتم با کمال میل.

بلند شدیم رفتیم طبقه بالا یه اتاق خالی بود . اونجا دراز کشد و من آمپول پنی سیلین رو آماده کردم.

بعد از زدن الکل سوزن رو در جای مورد نظر فرو بردم ولی هرچی به دسته سرنگ فشار آوردم تزریق نشد .میدونین که آمپول پنی سیلین اگه بلافاصله تزریق نشه سفت میشه و در سوزن گیر میکنه.
بیشتر فشار دادم نشد که نشد ...

گفتم فلانی آمپول سفت شده باید دربیارم یه کمی شو خالی کنم دوباره بزنم .

گفت : باشه اشکالی نداره

سرنگ رو درآوردم و با فشار یه ذره شو خالی کردم راه سوزن باز شد . بعد با دقت زیاد نوک سوزن رو در همون محل قبلی که سوراخ شده بود فرو بردم.

فشار دادم .. ولی از شانس بد باز هم تزریق نشد ... دوباره سوزن مسدود شده بود .

دیگه داشتم عرق می ریختم ... گفتم فلانی بازم نشد مجبورم یکبار دیگه در بیارم و دوباره بزنم .

اون بیچاره هم گفت : باشه هرکاری لازمه بکن

سرنگ رو درآوردم و با یک تقه ی محکم راه سوزن رو باز کردم . حالا دیگه نصف مختویات سرنگ خالی شده بود .{#}

این بار از یک نقطه ی دیگه سوزن رو در بدنش فرو کردم . ولی چشمتون روز بد نبینه .. بازم نشد ..

دیگه نمیدونستم چکار کنم ... تا حالا اینطوری نشده بودم ... نمیدونم از شانس اون بدبخت بود یا واقعا آمپولش گچ بود ... یا چی ... ولی دیگه چیزی بهش نگفتم . کمی سرنگ رو نگهداشتم بعد بیرون کشیدم که یعنی تمام

فوری هرچی داخل آمپول بود همه رو با یه فشار روی زمین خالی کردم و به روی خودم نیاوردم .{#}

همکارم بلند شد و گفت : دستت درد نکنه درسته که چند بار سوراخ کردی ولی اون لحظه که زدی اصلا درد نداشت ..

گفتم : من طوری میزنم که روحت هم خبردار نمیشه{#}

رفتیم پایین .

فردا دیدم همون همکارم با لبخند و شادی اومد که حسین آقا حالم خیلی خوب شده دستت واقعا شفاست .. دکتر دو تا آمپول نوشته بود به نظرت اونم بزنم یا دیگه لازم نیست ؟

با عجله گفتم : اگه خوب شدی دیگه نیازی نیست{#}

اونم دوباره تشکر کرد که : جاهای دیگه لیدو کائین هم میزنند که بیحس کنه ولی بازم درد داره ... اما تو خیلی خوب میزنی اصلا درد نداره .. بعد از این هرچی داشته باشم میارم تو بزنی

42d3e78f26a4b20d412==